مینویسم بماند یادگار یه دفعه دلم خواست حرف بزنم براتون یه خلاصه میگم ببخشید اگه جایی نشد جوابتونا بدم ... پدرم را اصلا بخاطر نمیارم چون وقتی بچه بودم فوت کرده اما یه فرشته مهربان مادرم بود که از خوبیش هرچی بگم کم گفتم ما سه تا خواهر بودیم و من آخری حتما میدونید وقتی خانه ای بدون مرد میشه چی میشه پدرم یه رعیت بود و مال و اموالی نداشت مادرم قالی بافی میکرد وقتی پدرم فوت شد موند تنها و بی کس چون خواهر برادر و پدر مادری نداشت قدیما خیلی بچه ها توی کوچیکی فوت میکردن و مادر منم تک فرزند بود چون بچه های مادرش هیچکدوم زنده نمیموند
دیدم شوهرم خونه نیومد برای اولین بار خونه نیومد تا صبح بیدار موندم گوشیم خاموش بود مردم وزنده شدم تا دوسه روزی خبری ازش نبود خدا میدونه چی کشیدم تا بالاخره اومد اما دیگه اون مرد من نبود شکسته و داغون
و فاجعه روزی بود که اون گرد لعنتی را پیدا کردم بماند که چقدر گریه و التماس کردم ولی انگار اون مرد شوهرم نبود مردی که جونش برای من و بچه ها میرفت شده بود یه تیکه سنگ
بی تفاوت ب ما دیگه همه چی تموم شد چند روز ب چند روز خونه نمیومد شوهر خوش تیپ من شده بود یه تیکه چوب لاغر و زشت نه کاری نه درآمدی کم کم شروع کرد ب فروش وسایل خونه اگه چیزی هم میگفتم همه چیزا میشکست و دادو بیداد میکرد
الان توی این شرایط دارم دست وپا میزنم دخترم دانشجو موفقی هس ولی از لحاظ روحی داغونه شوهرم دیگه اون آدم سابق نیس با فروش خونه بدهی ها را پرداخت کرد بردیمش کمپ ولی باز برگشت