مینویسم بماند یادگار یه دفعه دلم خواست حرف بزنم براتون یه خلاصه میگم ببخشید اگه جایی نشد جوابتونا بدم ... پدرم را اصلا بخاطر نمیارم چون وقتی بچه بودم فوت کرده اما یه فرشته مهربان مادرم بود که از خوبیش هرچی بگم کم گفتم ما سه تا خواهر بودیم و من آخری حتما میدونید وقتی خانه ای بدون مرد میشه چی میشه پدرم یه رعیت بود و مال و اموالی نداشت مادرم قالی بافی میکرد وقتی پدرم فوت شد موند تنها و بی کس چون خواهر برادر و پدر مادری نداشت قدیما خیلی بچه ها توی کوچیکی فوت میکردن و مادر منم تک فرزند بود چون بچه های مادرش هیچکدوم زنده نمیموند
گذشت و گذشت توی فقر دست و پا میزدیم یه زن جوان با سه تا دختر بچه یادمه زمستونای پر برفی داشتیم وچون مرد توی خونمون نبود کم کم خونه کاهگلی نم میداد و یکی از اتاق ها به کل خراب شد گرسنگی میکشیدیم چون هیچ درآمدی نداشتیم فقط هر چند ماهی یه قالی بود که مادرم میبافت
مشکل اصلی مریضی مادرم بود که ذات الریه شدیدی گرفته بود و ریه هایش داغون بود نباید قالی میبافت ولی مجبور بود بعلاوه اینکه چون دکتر نرفت این بیماری کهنه شد و درگیری شدید ریه داشت
اینکه با چه زجری درس خوندیم خودش یه داستانه مفصله سه تا بچه صبح ب صبح با شکم خالی و نهایتش یه تیکه نون حالی مدرسه میرفتیم لباس و مندرس و کفش کهنه که خیلیا مسخره میکردن و دلمون میشکست ولی مادرم یک دنیا بود برامون
سالها ب همین ترتیب گذشت بزرگ شدیم دخترای نجیب و مودبی بودیم از لحاظ قیافه و ظاهر هم خوب بودیم تا اینکه یه روز یه روز خیلی وحشتناک وقتی از مدرسه ب خونه اومدم دیدم همسایه ها جمع شدن مادرم حالش بد شده بود و بیمارستان بستری شده بود یادمه توی اون زمستون از ترس و وحشت ونگرانی توی برف داخل حیاط نشستم بی حرکت
خدایا چیکار میکردم چند روزی مادرم توی بیمارستان بود ما توی روستا بودیم و مادرم توی شهر بستری بود یادمه یه روزی برای عیادت ب بیمارستان شهر رفتیم برام عجیب بود مادرم بیحال روی تخت فقط نگاهم میکرد همین تمام دو ساعت ملاقات فقط چشم ب من داشت در صورتیکه فامیل هم برای عیادت اومده بودن آخه من ته تغاریش بودم😔