بچه ها دختر داییم ۱۶ سالشه اسمش مهساس
دیشب عروسی بودیم داییم اینا از راه دور اومده بودن واسه همین دیشب خونه ما خوابیدن
ظهر دیدم دخترداییم خیلی نگای داداشم میکرد
بعد سفره رو جمع کردم بردم آشپزخونه اونم اومد
بعد یواشکی گفت هستی منو با داداشت دوست میکنی؟؟؟
ینی خودم ریختم برگام موند
بهش گفتم مهسا خجالت بکش سردار دوست دختر داره
گفت حالا تو بهش بگو
من جوابی ندادم
به داداشمم گفتم که مهسا اینطوری گفته اونم گفت اهمیت نده
حالا هی هرجا چشمش بهم میفته میگه بهش گفتی؟
بخدا تو اتاق خودم آرامش ندارم هعی میاد تو میگه بهش گفتی؟
از داداشم میگه و....
بخدا خسته شدم
دلم میخاد بزنم تو سرش😭