2777
2789
عنوان

نوشته من❥

121 بازدید | 6 پست

لبه پرتگاه ایستادم،خالی از هرحسی بودم 

اما یکم از ارتفاع زیاد پرتگاه ترسیدم ...

بدنم،مورمورشد!

صداش اومد،صدای گرم و دلنشینش ...

_نکنه تصمیم داری خودتو پرت کنی پایین؟

بهش نگاهی نکردم،سرمو بیشتر خم کردم نمیدونم چرا اما علاقه خاصی به راه رفتن رو اعصابش داشتم اونم تو این لحظه!

کمتر از یک ثانیه طول نکشید که سرگیجه کل وجودمو گرفت و یک لحظه انگار همه چی داشت از ذهنم پاک میشد ....

یه سوزش شدید تو کمرم که ناشی از چنگ خوردن بود رو حس کردم!

با همون حالتم برگشتم و نگاهش کردم،توچشاش رگه های قرمز به وجود اومد، از شدت عصبانیت زیادش بود...

کلا ماتم برده بود،نمیدونم تو چشاش چی بود که اگه دقیقه ها،ساعت ها،روزها،یاحتی اگه تا ابد نگاشون کنم خسته نمیشدم!

آروم دم گوشم گفت:راست راستی دیوونه شدی هوم؟

فقط نگاه چشاش کردم و گفتم:من خیلی وقته اسیر این دیوونگیه شیرینم!

زندگی مثل آیینه است☁️✨️

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز