چشامو که به این دنیا باز کردم مادر بالای سرم نبود
بعد چند ماه مامانم تونس بخاطر بیماری وسواس مرخص بشه
دوباره مریض شد رفت بیمارستان هشت ماه بیشتر شیر مادر نخوردم
مامانم پسر دوست داشت ینی دوست داشت بچه اولیش پسر باشه ولی من بودم یه دختر بخاطر همین مریض تر شد
همه میگفتن دخترت قشنگه همین باعث خوشحالی مامانم میشد
واقعا قشنگ بودم اقوام میگفتن تو فامیلاتون من از همشون قشنگترم چشام رنگی بودن
بزرگتر که شدم چاقو میره تو چشمم دعواها شروع میشه حتی بعضی وقتا مشغول دعوا بودن نمیومدن بیمارستان پیش من
با شش سال سن همه چیز یادمه پرستارا دستامو میبستن که از رو تخت نرم پایین سرم داد میزدن که تکون نخورم
حالا دختری که میگفتن خیلی خوشگله الان یه دختر قشنگ نیس یه دختر که چشاش اصلا دیگه انگار سبز رنگ نیس صورتی که قبلا سفید بود الان انگار سیاه شده چشامم که تو آفتاب بسته میشه بخاطر ضربه ای که خورده توچشمم
دختری پر از درد