سلام:) اولین تاپیک اومدم باهاتون یکمدردل کنم و شمام کمکم کنید نمیدونم از کجا شروع کنم ی کجا ختمش کنم تو یه خانواده پر جمعیت ب دنیا اومدم ۶ تا خواهر ی برادر بچه بعدی من پسره همیشه مرکز توجه بود همیشه چیزایی خوب واس اون بود مثلا یادم میاد اون مریض میشد و قطعا مریضی ویروسه و همه میگیرن منم میگرفتم میگفتن از حسودیشه 😐و اون دکتر میبردن دارو هایی ک ب اون میدادن منم مصرف میکردم ..
گذشت تا ۱۲ سالگی شروع سن بلوغم ک اینا مث ی غده مونده بود ت قلبم .خودم غرق کردم ت دوستام مدرسه این چیزا از خانوادم فاصله گرفتم شدید جوری شده بود فقط واس شام میدیدمشون و هر دو طرف ماجرا راضی بودیم . درسم فوق العاده بود تیز هوشان قبول شدم ولی نزاشتن برم ب مثلا بهانه ای دور بودن مدرسه اینا . تا اونموقع هیچی نبود تا اینکه بابام واس برادرم گوشی خرید اپل منم دلم میخواست گریه زاری ک دوستام دادن تا واس منم ی هواوی گرفتن خرسند خوشحال از هدیه ای ک گرفتم . از اونموقع بود ک همه چیز فرق کرد :).بقیش بچه ها ت پست میگم