سلام دوستان حالم گرفته دلم تنگه فقط میخوام یه کم حرف بزنید باهام یه کم از زندگیمو میگم
من ۱۶ سالگی ازدواج کردم مادرم ادعا داشت هرچی که بخوام در اختیارمه اونم در حد این بود که تو روستا یه کم از هم سن و سالام لباس بیشتر میخرید برام ولی حداقل روزی دوبار باهام دعوا میکرد یه بار موهای دستمو تا آرنج زدم چند ساعت فوش بارانم کرد وقتی عقد کردم از هیچی سر در نمیاوردم یه بچه بودم منو بردن مطب دکتر زنان تو مطب گفتن برای چه کاری منو بردن اونجا اونم خالم مادرم حتی بهم نگفت حداقل نظافت کنم وقتی خالم بهش گفت گفت این خودش یه گرگیه دوران نامزدی رو زهرم کرد شش ماه نذاشت جایی بریم ازدواج کردم اومدم شهر هستین بقیه شو بگم