2777
2789
عنوان

رونا

6582 بازدید | 98 پست

سلام دوستای گلم

من میخوام توی اولین تاپیکم در مورد داستان زندگیم بنویسم

از چیزی که تقدیر یا نمیدونم چی اسمشو بزارم واسم رقم زده


من می خوام اتفاقای زندگیم رو با جزئیات براتون بزارم پس لطفا عجله نکنید و تاپیک رو نترکونید ممکنه چند روزی طول بکشه البته اینم بگم که سه ساله خواننده خاموشم و بالاخره تصمیم گرفتم عضو بشم

خوب دیگه شما رو خسته نمیکنم

اول در مورد خودم یه توضیحی بدم

اسم من روناست به معنی خورشید نورانی و درخشنده و الان که دارم برای شما مینویسم ۲۸ سالمه

دوستای گلم اگه میشه کامنت نزارید و اگه سوالی داشتید من بعد از اینکه داستان زندگیم رو برای شما گفتم یه تاپیک میزنم تا سوال ها تون رو بپرسید


ما کلا خانواده مذهبی نیستیم اینو گفتم چون ممکنه درمورد مهمونی ها و مراسماتمون  بنویسم

ممنونم

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چ اسم خوبی

وارﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ👀.ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ‌ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ:😏ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ.ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯽ؟ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ. ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧ‌ﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ🤗…ﺍﮔﻪ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ.ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎنش ﯾﺦ ﺯﺩ🙃…ﭼﻪ ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻛﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﻛﻪ ﺑــﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻐـ🚶🏻‍♀️ـﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ!ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺞ، ﺷﺎﻩ ﻭ ﺳـﺮﺑﺎﺯ ﻫـﻤﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻧﺪ.😉 جایگاه شاه و گدا، دارا و ندار قبر اسـت…👩‍🦯تقواست کـه سرنوشت ساز اسـت💌 برای رسیدن بـه “کبریا” باید نه کبر داشت نه ریا💔💔

پارت ۱

من توی یک خانواده خوب و با وضع مالی معمولی به دنیا اومدم و یه برادر بزرگ تر از خودم داشتم که ۵ سال ازم بزرگ تر بود

مادرم و پدرم و برادرم خیلی منو دوست داشتن و همیشه بهم میگفتن مثل اسمت به خونمون گرما دادی و منو گرمای خونه صدا میزدن

منم بخاطر این همه محبت خیلی لوس و مامانی بودم و کسی جرعت نداشت بهم بگه بالای چشمت ابرو...

هیچ وقت مامانم اجازه نمی‌داد که  داداشم تنها منو ببره بیرون میگفت که خواهرت هنوز کوچیکه و تو خودتم نیاز به مراقبت داری بعد دیگه خواهرت رو ببری... کلا خیلی مراقب ما بودن

وقتی ۷ سالم بود یه روز مهمون داشتیم و از قضا من اون روز انقدر اصرار کردم که منو ببرن پارک محله وبا دختر همسایه(ترانه) که هم سن من بود و برادرش (امیر)که دوست صمیمی داداشم بود بازی کنم که مامانم مجبور شد قبول کنه و به داداشم بگه منو ببره پارک اون موقع بابامم رفته بود خرید و خونه نبود

با خوشحالی راه افتادیم ومن و داداشم از اینکه قرار بود دوستامونو ببینیم به شدت خوشحال بودیم داداشم به من گفت رو صندلی بشینم که خودش بره از مغازه اونور جاده برامون کیک و آبمیوه بگیره که وقتی داشت بر می‌گشت یه راننده عوضی با سرعت تمام به داداشم زد و در رفت و  جون منو با خودش گرفت و برد

مامان و بابام چند روز اصلا خونه نبودن و همش درگیر درمان برادرم عزیزم بودن و من همش پیش همسایه مون بودم، مامان امیر و ترانه که با مامانم دوست صمیمی بودم و اون چند روز خیلی کم مامان و بابامو دیدم و یادم میاد که کلی بهونه گیر شده بودم

پارت۲

اون چند ماه که مامان و بابام درگیر درمان رامین برادرم بودن توجه شون نسبت به من کمتر شده بود، البته حواسشون به من بود اما چون نسبت به قبل کمتر شده بود من خیلی گیر میدادم...


داداشم عزیزم توانایی حرکتش رو از دست داد و این خانواده ام رو خیلی اذیت می‌کرد

و حالا از خودم بگم که چند سالی به شدت افسرده شدم واز ماشین یا موتور می ترسیدم

یعنی وقتی از کنارم رد میشد من ناخودآگاه صحنه تصادف توی ذهنم مرور میشد و می‌نشستم و سرمو توی دستام میگرفتم

مامان و بابام تصمیم گرفتن منو ببرن پیش مشاور

و من نزدیک یه سال و خورده ای تحت نظر مشاور بودم و حالم بهتر شده بود اما هنوز از ماشین و موتور میترسیدم...

ما با خانواده ترانه اینا زیاد رفت و آمد داشتیم با اینکه از محله ما رفته بودن اما مامانامون مثل خواهر بودن و چون مامانم خواهر نداشت و مامان ترانه مثل خواهر بود براش این رابطه خیلی قوی بود

ترانه خیلی وقت ها میومد پیش من تا درس بخونیم و امیر هم میومد پیش رامین و خیلی هوای برادرم رو داشت


اما... خدا داغ برادر رو روی دل کسی نزاره برادرم ،برادر عزیزم بعد اون همه سال وقتی من ۱۵ سالم بود فوت شد و منی که خیلی خیلی بهش وابسطه بودم یه دفعه شکستم و دوباره دوران افسردگی من شروع شد ،دوباره صحنه تصادف توی ذهنم مرور میشد و واقعا هم برای من و هم برای خانواده ام اون دوران به سختی گذشت...

پارت۳

من و ترانه برای دبیرستان سخت تلاش کردیم و با هم دبیرستان نمونه قبول شدیم

اون روز که جواب قبولی اومد بعد مدت ها با خانواده ام خوشحالی رو تجربه کردیم

مامان و بابام بیش از پیش از من مراقبت میکردن و خیلی محدودم کرده بودن اصلا تا یه مدت مامانم خواب میدید که منو هم از دست میده و خیلی مراقبم بود نصف شب میومد نفسام رو چک می‌کرد وبغلم می‌کرد


ترانه اینا بعد یه مدت دوباره به محله ما برگشتن چون عمو مسعود(باباشون)مشکل مالی پیدا کرده بودن و ما یه خونه داشتیم دو کوچه بعد خودمون و یه مدت تا عمو دوباره سر پا بشه گفتیم اونجا زندگی کنن

و چون ماشین شون رو فروختن تا یکم وضع شون بهتر بشه برای ترانه سرویس گرفته بودن

ما هم چون ماشین نداشنیم منم اصرار کردم که با سرویس ترانه برم اما مامان و بابام خیلی مخالفت کردن  ولی من خیلی لج کردم و مجبور شدن که قبول کنن ،اما کاش این کار رو نکرده بودم

*************

وقتی ۱۷ سالم بود ...

سرویس منو ترانه رو چند کوچه قبل پیاده می‌کرد البته به اصرار خودمون چون صمیمی بودیم حرفای زیادی داشتیم بزنیم

ترانه:رونا امروز که معاون تورو صدا زد میفهمی فاطمه به من چی گفت؟الان همه دنبال دوست پسرن ،واقعا من از این کارا خوشم نمیاد عه

چقدر از فاطمه وقتی این حرف رو زد بدم اومد

من گفتم :منم از این کارا خوشم نمیاد

راستی امیر برگشت؟

(داداش ترانه دانشگاه قبول شده بود تهران و اون روز قرار بود برگرده شهرمون)

گفت :آره قربون داداشم برم دلم براش یه ذره شده گفته اول میره سر مزار رامین بعد میاد خونه

ناخودآگاه وقتی اسم رامین رو شنیدم اشک توی چشمام جمع شد چی میشد منم داداشم کنارم بود و برای برگشتنش از دانشگاه ذوق میکردم... رامین همیشه دوست داشت معمار بشه

پارت ۴

وقتی ترانه حال منو دید چند بار صدام زد

ترانه:رونا!!!رونا دختر کجایی،نیستی؟

(ترانه دختر خیلی شیرین و شیطونی بود البته رو دست من که نمیزد

اون وقتی میخواست منو اذیت کنه منو :ابرو کمون چش عسلی صدا میزد

منم ادامه آهنگ رو میگفتم فردا میام در خونتون خواستگاری بعد ترانه میگفت عه کی حالا تو رو میخواد )

یه هو شروع کرد گفت :ابرو کمون...

من خندیدم گفتم :حداقل بزار یاد برادرمو کنم دیونه.‌.. دلم براش یه ذره شده حتما به بابام میگم امروز منو ببره پیشش

گفت:تو هم با این یاد کردنات،فقط گریه اس که... من رفتم دیرم شده،مامان میکشتم

منم گفتم:خداحافظ فندق (اونم از این که اینطوری صداش بزنم بدش میومد)خانم

و ازهم جدا شدیم

باید تا خونمون چهار کوچه پیاده میرفتم راه کوتاهی نبود

همین طور که راه میرفتم و از سرما داشتم یخ میزدم احساس کردم یه موتور دنبالمه اول گفتم توهم زدم اما هر چی بیشتر راه میرفتم درصد شکم کمتر میشد از ترس رفتم توی کوچه که انتهاش خونه خرابه بود ،تا خونه خرابه رو دیدم یادم اومد که ای وای کجا اومدم

از ترس پاهام میلرزید

موتوری هم اومد توی همون کوچه و با سرعت اومد کنارم ترمز زد و اون خاطره وحشت ناک دوباره توی ذهنم مرور شد و نشستم و سرمو توی دوتا دستام گرفتم

هیچ وقت یادم نمیره دو نفر بودن اول زدن توی سرم البته محکم نزدن اما بیهوش شدم بعد  طلاهامو در آورده بودن ولی وقتی به هوش اومدم

دیدم بعضی از دکمه هام پاره شده بود  و ترسیدم که نکنه باهام کاری کرده باشن ،ترسیدم برم خونه البته میدونستم که مامان بابام الانم خیلی نگران منن و دارن دنبالم میگردن

پارت۵

خودمو جمع و جور کردم رفتم تا پارک محله

کنار لوله آب رفتم ،بازش کردم میترسیدم گریه کنم ،میترسیدم کسی منو بشناسه و منو با این وضع ببینه فکرایی کنه به خاطر همین کلاه ژاکتم رو جلو تر کشیدم لوله رو باز کردم اولین آبی رو که زدم به صورتم  بغضم ترکید بی صدا گریه میکردم اشکام با قطرات آب روی صورتم یکی شده بودن که یه هو یه نفر صدام زد

رونا خانم شمایید؟

با ترس برگشتم،دیدم امیره

گفتم :داداش شمایی؟

با عصبانیت گفت:اینجا چیکار میکنید،چرا وضع تون این شکلیه،لحنش عوض شد گفت میدونی مامان بابات دارن دنبالت می‌گردن و نگرانتن رونا

وقتی اینو شنیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریه کردم

وقتی حال منو اینطوری دید گفت :مامان بهشون گفته پیش مایی اما وضعت ...

توی حرفش پریدم خیالم از مامان و بابام راحت شده بود، با گریه گفتم : داداش شما تا حالا چیزی از من دیدی من شما رو مثل برادرم میدونم و دوست ندارم راجب به من قضاوت کنید

میخواستم ادامه بدم که نتونستم


اینقدر حالم بد بود که فقط داشتم گریه میکردم ،امیر رفت برام آب گرفت و جلوی صورتم ایستاد تا کسی صورتمو نبینه چون ساعت نزدیک به چهار بود و پارک کم و بیش شلوغ...

پارت ۶

از اینکه جلوی امیر گریه کردم خجالت می کشیدم

ولی گریه آرومم کرده بود

امیرگفت:رونا خانم اگه چیزی شده بگو خجالت نکش؟

نمیدونم اون موقع چی شد که همه چیز رو براش تعریف کردم از چهره اش معلوم بود عصبانی بود

گفت:من به رامین قول دادم مثل خواهر خودم ازت مراقبت کنم میدونی ‌که رامینو چقدر دوست داشتم پیداشون میکنم آبجی

بعد مکث کرد و دوباره گفت :الان دنبال من بیا خونه ما چون اگه عمو و خاله شما رو اینطوری ببینن میترسن


سرمو به نشونه تایید تکون دادم و با خجالت دنبالش راه افتادم

تو را بهم

گفت: باید به خانواده ات درمورد این اتفاق بگی

اگه اجازه بدی من به مامان بگم تا بهشون یه جوری بگه

وقتی اینطوری گفت من ترسیدم

متوجه ترسم شد و ادامه داد

امیر:رونا خانم چیزی نشده که بترسید ،شما کار اشتباهی نکردید

بعد این حرفش ترسم کمتر شد و قبول کردم که به خاله بگه

وقتی رسیدیم خونه خاله

خاله با جیغ

گفت:خدایا رونا تو چی شدی دخترم

از این همه وحشت خاله من دوباره ترسیدم و شروع کردم گریه کردن

ترانه اومد بیرون و با تعجب منو نگاه می‌کرد

امیر گفت:مامان این چه کاریه نگاه کن رونا ترسیده خاله اومد بغلم کرد و من توی بغلش هق هق میکردم ،همش میترسیدم دیگه مامان و بابام منو دوست نداشته باشن

بعد که آروم تر شدم خاله منو فرستاد اتاق ترانه بخوابم ،از امیر خجالت میکشیدم از خاله و ترانه هم همین طور

توی همین فکرا بودم که از شدت ترس و خستگی خوابم برد

مثل اینکه امیر هم قضیه رو برای خاله گفته بود

خاله من رو بیدار کرد و یه شومیز و شلوار از لباس های ترانه رو به من داد و

گفت :برو حموم دخترم

منم یه چشمی گفتم و رفتم

داخل حموم ،وقتی از توی آیینه خودم رو دیدم ترسید بیشتر قسمت های بدنم بخاطر ضربه کبود شده بود

دوباره دلم گرفت و شروع کردم به گریه

وقتی مامان و بابام اومدن و خاله بهشون گفت ناراحتی رو توی چهره بابام میدیدم

ما رفتیم خونه و من توی راه همش فکر میکردم دیگه منو دوست ندارن(میدونم فکرم بچه گانه بود)

بغض گلومو گرفته بود

بابام متوجه ناراحتی من شده بود وقتی از آژانس پیاده شدیم بغلم کرد و گفت چیزی نشده که بابایی چرا اینطوری میکنی عزیزمن

اون شب توی بغل مامان و بابام تا صبح خوابیدم و سه چهار روز مدرسه نرفتم

دکتر هم که رفتیم سالم بودم(چقدر توی اون سن برام سخت بود و اصلا چیزی نمي دونستم،واقعا برام سخت گذشت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  6 ساعت پیش