خانوما من دوساله ازدواج کردم
یک سالم دوست بودن با همسرم
همسرم از هر نظر بهترینه برای من، واقعا عاشقشم و اونم بی نهایت عاشقمه، توی این همه مدت و کلی سختی یکبار نشده که من احساس کنم الویتش نیستم، عاشقم نیست یا برام تلاش نکنه
ولی متاسفانه من به شدت وسواس خیانت دارم. به خاطر تجارب از زندگی پدر و مادرم
همسرم خیلیییی صبوره، من توی این چندسال با این رفتار های شکاکانه خیلی اذیتش کردم ولی همیشه سعی کرده منو درک کنه و جای گارد گرفتن برام همه چیز رو شفاف کنه که بیشتر اعتماد کنم
ولی من رسما رد دادم دیگه الان و اونم خسته کردم
مثلا چند روز پیش از سرکار اومد ، اومدم لباساش رو بندازم ماشین، دیدم حلقه ازدواجمون توی جیب شلوارشه، میدونم برای وضو در میاره حلقه رو همیشه و میشه احتمال داد که فراموش کرده بندازه دوباره، ولی اون لحظه کلی افکار خیانت اومد تو سرم و با حرص گفتم حلقه رو چرا در آوردی? جواب داد برای تیمم ( میدونم جایی بوده و به آب دسترسی نداشته و دقیقا با فکر منطقی خودم تطابق داشت که برای نماز دراورده) ولی اون لحظه جای اینکه با دلیلش آروم بشم یه فکر بدتر اومد توی سرم که نکنه یه وقت خیانت کرده باشه، به غسل جنابت نیاز داشته و نتونسته و خیانت کرده!
و متاسفانه همین رو به زبون آوردم و واقعا حس کردم همسرم کم آورد، اونی که این همه مدت تحمل کرده بود زد به سیم آخر و خودش رو زد ، میگفت من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم باهات ، چه جوری زندگی رو جمع کنم که گند نزنی بهش
اینکه مردی به صبوری اون اینجوری صبرش سر اومد من رو ترسوند خیلی، من زدم زیر گریه، بازم اون اوند بغلم کرد بوسم کرد و معذرتخواهی کرد و گفت باید بیشتر درکم کنه
خیلی پشیمونم، بعدش کلی عذرخواهی کردم، ولی فکر میکنم اصلا دیگه دلش باهام صاف نمیشه با اینکه بازم بهم محبت میکنه و ازم حمایت میکنه
پیش روانشناس و روانپزشک میرم مدت ها و دارو هم مصرف میکنم ولی تأثیری نداشته انگار
میترسم زندگیمو خودم خراب کنم
سنمون هم من 23 اون 44