پارت ۶
از اینکه جلوی امیر گریه کردم خجالت می کشیدم
ولی گریه آرومم کرده بود
امیرگفت:رونا خانم اگه چیزی شده بگو خجالت نکش؟
نمیدونم اون موقع چی شد که همه چیز رو براش تعریف کردم از چهره اش معلوم بود عصبانی بود
گفت:من به رامین قول دادم مثل خواهر خودم ازت مراقبت کنم میدونی که رامینو چقدر دوست داشتم پیداشون میکنم آبجی
بعد مکث کرد و دوباره گفت :الان دنبال من بیا خونه ما چون اگه عمو و خاله شما رو اینطوری ببینن میترسن
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و با خجالت دنبالش راه افتادم
تو را بهم
گفت: باید به خانواده ات درمورد این اتفاق بگی
اگه اجازه بدی من به مامان بگم تا بهشون یه جوری بگه
وقتی اینطوری گفت من ترسیدم
متوجه ترسم شد و ادامه داد
امیر:رونا خانم چیزی نشده که بترسید ،شما کار اشتباهی نکردید
بعد این حرفش ترسم کمتر شد و قبول کردم که به خاله بگه
وقتی رسیدیم خونه خاله
خاله با جیغ
گفت:خدایا رونا تو چی شدی دخترم
از این همه وحشت خاله من دوباره ترسیدم و شروع کردم گریه کردن
ترانه اومد بیرون و با تعجب منو نگاه میکرد
امیر گفت:مامان این چه کاریه نگاه کن رونا ترسیده خاله اومد بغلم کرد و من توی بغلش هق هق میکردم ،همش میترسیدم دیگه مامان و بابام منو دوست نداشته باشن
بعد که آروم تر شدم خاله منو فرستاد اتاق ترانه بخوابم ،از امیر خجالت میکشیدم از خاله و ترانه هم همین طور
توی همین فکرا بودم که از شدت ترس و خستگی خوابم برد
مثل اینکه امیر هم قضیه رو برای خاله گفته بود
خاله من رو بیدار کرد و یه شومیز و شلوار از لباس های ترانه رو به من داد و
گفت :برو حموم دخترم
منم یه چشمی گفتم و رفتم
داخل حموم ،وقتی از توی آیینه خودم رو دیدم ترسید بیشتر قسمت های بدنم بخاطر ضربه کبود شده بود
دوباره دلم گرفت و شروع کردم به گریه
وقتی مامان و بابام اومدن و خاله بهشون گفت ناراحتی رو توی چهره بابام میدیدم
ما رفتیم خونه و من توی راه همش فکر میکردم دیگه منو دوست ندارن(میدونم فکرم بچه گانه بود)
بغض گلومو گرفته بود
بابام متوجه ناراحتی من شده بود وقتی از آژانس پیاده شدیم بغلم کرد و گفت چیزی نشده که بابایی چرا اینطوری میکنی عزیزمن
اون شب توی بغل مامان و بابام تا صبح خوابیدم و سه چهار روز مدرسه نرفتم
دکتر هم که رفتیم سالم بودم(چقدر توی اون سن برام سخت بود و اصلا چیزی نمي دونستم،واقعا برام سخت گذشت )