پارت ۱۷
امیر منو جایی برد که برای بار دوم عشقش رو به من ابراز کرده بود
اینار آسمونم به حال ما میارید
از ماشین پیاده شد بارونم شدید میباریدولی انگار برای هیچ کدوممون مهم نبود
امیر گفت :رونا به خدا التماست میکنم این کارو با خودت ومن نکن
تا حالا گریه امیر رو ندیده بودم ،داشت به پهنای صورت گریه میکرد منم همراهش گریه میکردم
رفتم طرفش تمام عشقمو ریختم توی دستام و دستاش رو گرفتم
دستاش سرد بود اما برای من گرم توی دلم گفتم چی میشد اگه همین دست ها منو به آغوش میکشید
مستقیم توی چشماش نگاه کردم با بغض و گریه
گفتم :حلالم کن داداش
داد زد :منو داداش صدا نکن مگه بهت نگفتم
تو باید مال من بشی میفهمی ،میفهمی چی میگم
فقط گریه میکردم ،به پهنای صورت گریه میکردم
آسمون مثل دریا طوفانی بود طوری بارون میومد که چشم ،چشم رو نمیدید
دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو بکشه تو
یهو امیر با گریه گفت :بیا بریم ،بریم یه جایی که نه ما کسی رو بشناسیم نه کسی مارو
وقتی اینو شنیدم پسش زدم
توی دلم میگفتم :آخ امیرم قربونت برم ،من فدات شم به خدا تمام وجود من،بند بند وجود من پر از عشق توعه
اما گفتم :امیر، داداش بچه بازی رو بزار کنار ما برای هم نیستیم و من تا چند ماه دیگه عروسی میکنم
اومد سمتم اما من خودمو عقب کشیدم
گفت:باشه ازم دوری کن باشه ولی بهت قول میدم میکشمش،کسی که تو رو ازم گرفته میکشم
از حرفش ترسیدم ،امیرمو با تمام وجود دوست داشتم نمیخواستم بخاطر من بلایی سرش بیاد،یه سیلی محکم بهش زدم و گفتم:اگه میخوای فکر کنی من دمدمی مزاجم برام مهم نیست
اما به جون خودم قسم اگه تو رو صد قدمی شوهرم ببینم نمی بخشمت
رفتم از داخل ماشین کیفم رو برداشتم و راه افتادم امیر میخواست دنبالم بیاد که گفتم:به خدا اگه یه قدم دیگه برداری دختر پدرم نیستم اگه نگم مزاحمم شدی و تحویل پلیست ندم
خوب میدونستم از این تهدید ها نمیترسه اما میدونستم بخاطر خودم دنبالم نمیاد
ماه ها گذشت و من عروس شدم همش دعا میکردم بجای علی رضا جلوی در آرایشگاه امیر رو ببینم
خدا میدونه اون روز خانواده ام چقدر حالشون بد بود
درحالی که فامیل میگفت خدا بده شانس نگاه شوهرشو
خدا میدونه اون روز چند بار به جای علی رضا امیر رو دیدم
خانواده امیرم دیگه از قضیه عشق بین من و امیر آگاه بودن
وقتی خاله اومد بهم تبریک بگه خجالت میکشیدم توی صورت خاله نگاه کنم
بالاخره زندگی مشترک من و علی رضا شروع شد