2777
2789
عنوان

رونا

| مشاهده متن کامل بحث + 6587 بازدید | 98 پست

اسی جان لایکم کن خیلی دوس دارم ادامشو بخونم خیلی

آرزومه وزنم به۴۸برسه برام (صلوات) بفرستین دوست جونیام منم برا همتون میفرستم ...  وزن الانم ۵۰ولی شکم و پهلو دارم  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پارت ۱۳

زنگ زدم به ترانه

جواب داد گفت:سلام ابرو کمون،چش عسلی

من گفتم :فندق!!!سلام و درد ،ابرو کمون و کوفت نمیگی ما دلمون تنگ میشه،اصلا ما رو آدم حساب میکنی

ترانه گفت:وا دختر چته چرا میپری بهم ،منم دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت

گفتم :منم برای همین زنگ زدم ،ساعت ۴ همو ببینیم؟

ترانه گفت :آره

و من با ذوق آماده شدم

یه سرهمی راسته پوشیدم با یه بافت کوتاه ،موهام رو هم باز گذاشم یه کفش اسپرت هم پوشیدم(با اینکه وضع مالی مون متوسط بود اما مامان بابا برای هیچی کم نمیزاشتن و هر چی رو که میخواستم برام تهیه میکردن)

جلوی آیینه که خودمو دیدم تعجب کردم یعنی من همون رونای چند سال پیشم،انگار این سخنی ها از من یه دختر قوی ساخته بود

از اتاقم بیرون اومدم و با مامان خداحافظی کردم

مامان گفت:برو دخترم خدا به همرات

وقتی رفتم توی کوچه هوا برعکس همه سال ها که اون موقع سرد بود ،حالت بهاری داشت و باد آروم و خنکی که صورتمو نوازش میکرد

من زودتر رفته بودم توی کافه و منتظر ترانه بودم

که یه هو چشمم افتاد به امیر و ترانه

امیر ترانه رو آورده بود کافه

(گالری که امیر و دوستش راه اندازی کرده بودن ،خوب گرفته بود و امیر برای خودش یه ماشین گرفته بود)

نا خودآگاه دیدم دارم به سمت در میرم ،انگار امیر آهن ربایی بود که منو به سمت خودش جذب میکرد ،دلم واقعا براش تنگ شده بود،دلم میخواست برم بغلش کنم اما به نظرم این کار درست نبود

امیر تا منو دید بدون هیچ حرفی بهم خیره شده

منم فقط نگاش میکردم اما خجالت کشیدم و سرمو پایین گرفتم

با امیر سلام کردم

و رو به ترانه کردم و

گفتم :وای ترانه دلم برات تنگ شده بود دختر

هردو همو بغل کردیم

ترانه به امیر گفت :داداش مگه کار نداشتی نمیخوای بری

امیر گفت :رونا خانم میشه شما و ترانه یه لحظه بیاید داخل ماشین

اینقدر این جمله با غم و التماس گفته می‌شد انگار هزار ساله منو ندیده

وقتی اینطوری دیدمش قبول کردم و رفتم پشت نشستم

امیر گفت :میتونیم با هم تا لب دریا بریم

ترانه یه نگاهی به من کرد

من گفتم :مشکلی نیست

ترانه از این همه خونسردی من تعجب کرده بود

اما من ظاهرم خونسرد بود ولی دلم طوفانی

پارت۱۴

وقتی رسیدیم دریا برخلاف شهر که آروم بود، طوفانی و مواج بود هوا هم رو به تاریکی رفته بود

امیر پشت به من ایستاد

بعد روشو به سمتم کرد چشماش قرمز شده بود،انگار گریه اش گرفته بود  اما نمی‌خواست اشکاش سراریز بشه

گفت:رونا جانم، میتونم نگات کنم،دلم برات تنگ شده بود

دستش رو گذاشت رو قلبش و با گله گفت:چرا، چرا نیومدی منو ببینی،قلبم واقعا درد گرفت

بعد پشت به من رو به دریا گفت:دوستت دارم روناااااا،دوست دارم زندگیم (اینا رو با بغض میگفت)

دیگه نتونست ادامه بده

از رفتارش گیج شده بودم با خودم گفتم:یعنی این بی محلی های من این بلا رو سرش آورده از دست خودم ناراحت بودم و خودم رو سرزنش میکردم

تا میخواستم چیزی بگم اومد سمتم که دستمو بگیره اما خودشو پس کشید و گفت :تو هنوز مال من نشدی

حال بد امیر حال منم بد کرده بود

گفت:اگه دوست نداری باهام دوست بشی

اجازه بده با مامان صحبت کنم تا بیایم برای صحبت

من حرفش رو قطع کردم و اینطوری بهش گفتم:امیر،من نسبت بهت بی حس نیستم (تا اینو گفتم چشماش درشت شد و چشماش به دهن من بود تا بفهمه کلمه بعدی چیه)اما دوست دارم قبل از اینکه با خاله صحبت کنی با بابای من صحبت کنی


انگار توی دلم عروسی بود انقدر خوشحال بودم ‌که دیگه نتونستم ادامه حرفم رو بزنم ترانه اومد بغلم کرد و منو بوسید

گفت :آخ قربون دوست گلم برم

امیر خوشحالی توی چشماش موج میزد

قرار شد امیر صبح بره و با بابام صحبت کنه

رفتیم سوار ماشین شدیم لب دریا واقعا سرد بود امیر کت چرمش رو در آورد و به من داد گفت رونا جانم بپوش سردت نشه

گفتم :امیر سردت میشه ها

گفت :چرا سردم بشه وقتی گرمای خونه اینجاست

ترانه از حرف امیر خندش گرفت ،گفت :داداش بسه دیگه، داری سوتی میدی

حرکت کردیم ،توی ماشین تا خونه ما آهنگ شاد گذاشته بود و همش می‌رقصید و گاز میداد

سرشو از شیشه بیرون میاورد و داد میزد خدایا ممنونم ،خدایا نوکرتم

پارت ۱۵

اما انگار مشکلات عضو جدا نشدنی از خانواده ما بود

با خوشحالی وارد خونه شدم

دیدم مامانم داره گریه میکنه

با وحشت دویدم سمتش

گفتم :مامان ،مامان چی شده


مامانم از بس گریه کرده بود هق هق میکرد


انگار بابام شراکتی کاری با یه نفر شروع کرده بود ،شریکش هم کلی بدهی بالا آورده بود وفرار کرده بود ، بابای منم گیر کرده بود با یه عالمه بدهی و باج گیرا

وضعیت خانواده من روز به روز بدتر میشد

کسی که بابام بهش بدهکار بود از اون مایه دارای هفت خط بود

شب و روز مامانم شده بود گریه

از اون طرف بابام  توی چند روز پیر و شکسته شده بود

هر روز جنگ و دعوا بود ،هر روز جنگ عصاب

من و مامانم تصمیم گرفتیم که بدون اطلاع از بابام بریم شرکت طلبکاره و ازش با خواهش و التماس فرصت بگیریم

توی راه مامانم همش میگفت:خدایا حکمتت رو قربون ،چرا ما رو خوار و ذلیل کردی آخه مگه ما چه گناهی به درگاه تو کردیم که باید بریم التماس بنده تو رو کنیم

خدایا ما رو از این آزمون سخت الهی سربلند بیرون بیار

وقتی به شرکت آقاعه رسیدیم

مرده خیره به من نگاه کرد بعد رو به مامانم گفت :خانم شما اینجا چیکار میکنید

برو به شوهرت بگو برای من ضعیفه نفرسته برای التماس عرضه کنه و بدهیش رو بده

من واقعا عصبانی شده بودم

با داد گفتم:شما حق ندارید در مورد پدر من اینطوری صحبت کنید،برید طلبتون رو از کسی که از شما پول گرفته بگیرید

فقط زورتون به پدر من رسیده

گفت:نمیدونستم آقای... همچین دختری داره ،تو میخوای بدهی باباتو بدی؟

از حرفش تعجب کردم یعنی چی،دیونه اس چرا داره همچین حرفی رو میزنه

گفت:میتونی ها؟اگه بیای پیش من

تازه متوجه حرفش شدم ،مامانم با عصبانیت داد زد :مردیکه روانی دخترم ،دختر تو حساب میشه،حرف دهنتو بفهم

دست منو گرفت و از شرکت بیرون اومدیم عصبانیت توی چهره مامانم موج میزد

پارت ۱۶

باج گیرای زیادی میومدن بابامو تهدید میکردن

بابام هرشب با شرمندگی از من و مامانم عذرخواهی می کرد

امیر و ترانه اون مدت خیلی هوای منو داشتن

خاله و عمو هم خیلی به بابا کمک کردن

امیر هم بخاطر بابام دست نگه داشته بود


بابا هر چقدر هم که کار میکرد نمیتونست بدهی مرده رو بده ما اصلا بابامو نمی‌دیدیم از بس کار می‌کرد صبح تا شب مغازه اش رو میگردوند و بعد هم میرفت توی تاکسی کار می‌کرد

بابام یه عمر با عزت زندگی کرده بود خیلی ها رو پاکیش قسم میخوردن

الان به این روز افتاده بود

بمیرم برای سرنوشت خودم و امیر

تصمیم گرفتم زن پسر مرده بشم شاید براتون عجیب و باور ناپذیر باشه اما عین واقعیته

شدم عروس مردی که بخاطر هوسش منو به پسرش داد

اون روزا هرکس منو میدید می‌ترسید بابام پیشم گریه کرد التماس کرد که نه دخترم خواهش میکنم زنش نشو ،اگه زنش بشی به خدا نمیبخشمت

اما من دوست نداشتم بابام رو اونطوری ببینم

دانشگام که تق ولق شد و رفتی نشدم

از اون ور هم امیر

شوهرم اسمش علی رضا بود یه مرد لااوبالی به تمام معنا بود


اون چند مدت از امیر بی خبر بودم، یه روز توی دوران نامزدی تنهایی رفته بودم خرید کنم که یه هو دیدم یه نفر دست منو گرفت و کشید داخل ماشین با ترس نگاهش کردم دیدم امیره

گفتم :اینجا چی کار میکنی،دستمو ول کن امیر

گفت :میشه باهام تا یه جایی بیای

بدون هیچ فکر کردنی قبول کردم

توی راه اصلا چشم ازش برنداشتم

دیگه خبری از اون پسر هیکلی نبود انگار شکسته شده بود

دلم براش ضعف میرفت دلم میخواست بهش بگم: امیر بیا فرار کنیم بیا از اینجا بریم

اما به خودم گفتم این چه حرفیه داری میزنی پس خانواده ات چی

.........

نوشتن ادامش یکم برام سخته یاد آوری همچین خاطراتی قلبم رو به درد میاره اگه بهم فرصت بدین ممنونتون میشم

پارت ۱۷

امیر منو جایی برد که برای بار دوم عشقش رو به من ابراز کرده بود

اینار آسمونم به حال ما میارید

از ماشین پیاده شد بارونم شدید میباریدولی انگار برای هیچ کدوممون مهم نبود

امیر گفت :رونا به خدا التماست میکنم این کارو با خودت ومن نکن

تا حالا گریه امیر رو ندیده بودم ،داشت به پهنای صورت گریه میکرد منم همراهش گریه میکردم

رفتم طرفش تمام عشقمو ریختم توی دستام و دستاش رو گرفتم

دستاش سرد بود اما برای من گرم توی دلم گفتم چی میشد اگه همین دست ها منو به آغوش می‌کشید

مستقیم توی چشماش نگاه کردم با بغض و گریه

گفتم :حلالم کن داداش

داد زد :منو داداش صدا نکن مگه بهت نگفتم

تو باید مال من بشی میفهمی ،میفهمی چی میگم

فقط گریه میکردم ،به پهنای صورت گریه میکردم

آسمون مثل دریا طوفانی بود طوری بارون میومد که چشم ،چشم رو نمیدید

دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو بکشه تو

یهو امیر با گریه گفت :بیا بریم ،بریم یه جایی که نه ما کسی رو بشناسیم نه کسی مارو

وقتی اینو شنیدم پسش زدم

توی دلم میگفتم :آخ امیرم قربونت برم ،من فدات شم به خدا تمام وجود من،بند بند وجود من پر از عشق توعه

اما گفتم :امیر، داداش بچه بازی رو  بزار کنار ما برای هم نیستیم و من تا چند ماه دیگه عروسی میکنم

اومد سمتم اما من خودمو عقب کشیدم

گفت:باشه ازم دوری کن باشه ولی بهت قول میدم میکشمش،کسی که تو رو ازم گرفته میکشم

از حرفش ترسیدم ،امیرمو با تمام وجود دوست داشتم نمیخواستم بخاطر من بلایی سرش بیاد،یه سیلی محکم بهش زدم و گفتم:اگه میخوای فکر کنی من دمدمی مزاجم برام مهم نیست

اما به جون خودم قسم اگه تو رو صد قدمی شوهرم ببینم نمی بخشمت

رفتم از داخل ماشین کیفم رو برداشتم و راه افتادم  امیر میخواست دنبالم بیاد که گفتم:به خدا اگه یه قدم دیگه برداری دختر پدرم نیستم اگه نگم مزاحمم شدی و تحویل پلیست ندم

خوب میدونستم از این تهدید ها نمیترسه اما میدونستم بخاطر خودم دنبالم نمیاد

ماه ها گذشت و من عروس شدم همش دعا میکردم بجای علی رضا جلوی در آرایشگاه امیر رو ببینم

خدا میدونه اون روز خانواده ام چقدر حالشون بد بود

درحالی که فامیل میگفت خدا بده شانس نگاه شوهرشو

خدا میدونه اون روز چند بار به جای علی رضا امیر رو دیدم

خانواده امیرم دیگه از قضیه عشق بین من و امیر آگاه بودن

وقتی خاله اومد بهم تبریک بگه خجالت میکشیدم توی صورت خاله نگاه کنم

بالاخره زندگی مشترک من و علی رضا شروع شد

پارت ۱۸

توی ماشین که منو علی رضا حتی یه کلمه هم صحبت نکردیم

عروسی خونه علی رضا اینا برگزار شد خونه اشون واقعا بزرگ بود

و عروسی واقعا مجلل برگزار شد

دوستای علی رضا

اومدن سمت علی رضا و

گفتن :رفتی قاطی باقالی ها پسر

چه شانسی پسر زن داداش خیلی خوشگله اما علی رضا انگار توی حال خودش نبود هم من و هم اون به اجبار تن به ازدواجی داده بودیم که هیچ عشقی درش وجود نداشت

اما من به خودم قول دادم که دیگه درمورد امیر فکر نکنم

عروسی ما مختلط بود یه هو متوجه‌ عمو مسعود شدم که هراسون بلند شد و رفت

خیلی ذهنمو دگیر کرده بود قول داده بودم بهش فکر نکنم ولی انگار نه انگار

ترانه که اومد پیشم پرسید:ترانه چیشده که عمو اینطوری هراسون رفت

اول چیزی نگفت اما من از زیر زبونش کشیدم و متوجه شدم امیر درگیر شده و دعوا کرده الانم کلانتریه

دلم به حال سرنوشتم سوخت از خدا خواستم حداقل علی رضا برام مرد خوبی باشه اما...

پارت ۱۹

تا یه مدت من و علی رضا کنار هم نخوابیدیم یعنی من اجازه نمی‌دادم و اون مخالفت نمی‌کرد

علی رضا پایبند به زندگی نبود ،شب ها دیر میومد خونه

اما یه شب که علی رضا اومد خونه انگار بد مست بود

بلند صدام زد: بیا اینجا رونا

با ترس رفتم پیشش

گفت :امشب کنار من ،توی بغل شوهرت میخوابی فهمیدی

من گفتم :علی رضا حالت خوب نیست آروم باش

تا اینو گفتم اجازه نداد دامه حرفم رو بزنم به سمتم حمله ور شد

با التماس ازش خواهش میکردم  باهام کاری نداشته باشه با اینکه شوهرم بود احساس می‌کردم داره بهم تجاوز میکنه

با جیغ و گریه گفتم:خواهش میکنم آروم باش باشه لطفا آروم من میترسم

گفت :با کسی که باباش اونو فروخته چطور برخورد میکنن ها تو بگو؟

وقتی اینطوری گفت دیگه اینکه زیر دستش بمیرم هم برام مهم نبود اما دوست نداشتم درمورد بابام اینطوری صحبت کنه

من در برابرش جسم و جونی نداشتم

و عین مرده ها زیر دستش بودم

صبح با درد زیاد بیدار شدم تمام بدنم بخاطر دیشب درد میکرد و کبود بود

اول یه حمام آب گرم گرفتم،نشستم زیر دوش و یه دل  سیر گریه کردم بعد رفتم برای خودم چای درست کنم که دیدم میز صبحانه چیده شده نون و پنیر، گردو ،گوجه و خیار  و قوری چای ساعت ۹ صبح بود

رفتم سمت قوری برای خودم چای  ریختم و خوشحال بودم که علی رضا نیست وتا شب نمیاد که یه هو علی رضا از اتاق توی راه رو بیرون اومد  

و اومد سمتم

من از روی میز بلند شدم و خودمو عقب کشیدم چون ازش میترسیدم

اما در عین ناباوری اومد و بغلم کرد

از شدت ترس قبلم داشت میومد توی دهنم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  10 ساعت پیش
توسط   مورچه۲  |  10 ساعت پیش