پارت ۲۰
اصلا دوست نداشتم دستش به من بخوره
وقتی ولم کرد با تعجب نگاش کردم
نگام کرد و گفت :تعجب داره ؟بشین صبحانه تو بخور
گفتم:میل ندارم،میرم توی اتاق
تا میخواستم برم دستمو گرفت ،چون دستم کوفته شده بود یه آخ کوتاهی گفتم
گفت :من که دستت رو گرفتم این کارا چیه
دستم رو که نگاه کرد کبودی ها مشخص بود
گفت:آها پس بخاطر اینه
گفتم :همین،بهم توهین میکنید ،عین عروسک باهام بازی میکنید ،بهم آسیب میزنید بعد میگید همین ،به نظرتون این کافیه
خندید انگار نه انگار دارم باهاش صحبت میکنم گفت:چرا اینطوری صحبت میکنی
احساس میکنم اومدم اداره
دوباره بغلم کرد ،اصلا دلیل این کارش رو نمیفهمیدم
گفتم:چرا دارید همچین کاری رو میکنید؟(اصلا بغلش بهم آرامش نمیداد ،بیشتر بی قرار بودم)
سرش رو به گوشم نزدیک کرد،گفت:چیه؟مشکلیه؟ازت خوشم اومده و البته زنمم که هستی مگه باید دلیل داشته باشم
از این وضعیت احساس نفس تنگی داشتم سریع از توی بغلش در اومدم و رفتم توی اتاق
*************
روز ها همینطوری سپری میشد بعد اون ماجرا دیگه علی رضا بهم نزدیک نشد
بیشتر شبیه هم خونه بودیم تا زن و شوهر
یه روز علی رضا اومد خونه و گفت :رونا دوست داری بری خونه خانوادت
منم که خیلی وقت بود بابا و مامان رو ندیده بودم وفقط تلفنی باهاشون صحبت کرده بودم خوشحال شدم
که یه هو گفت به یه شرط
یه هو ترسیدم نکنه دوباره...
گفت :بیا منو بغل کن
انگار مثل گدا ،گدایی محبت رو میکرد
تعجب کردم
اما دلم نمیخواست این کار رو کنم
بعد چند ماه بازم ذره ای حس بهش نداشتم
گفت :باشه بغلم نکن خودت میدونی که من درخواست سختی ازت نکردم
پس نمیریم خونه بابات
دلم برای مامان و بابام تنگ شده بود به خاطر همین دویدم به سمتش و بغلش کردم
احساس کردم بغض کرده
اما به روی خودم نیاوردم
صورتش رو جلوی صورتم آورد و با غم خاصی گفت:میشه امشب باهم صحبت کنیم؟
از روی کنجکاوی
گفتم:درمورد چی؟
گفت :بعدا میفهمی
راستی امروز به سلیقه من لباس میپوشی
گفتم :انقدر اذیتم نکن دیگه چرا اینطوری میکنی
یه لباس راحت میپوشم مگه میخوام کجا برم
اما قبول نکرد به اصرارش
لباسا رو پوشیدم و رفتیم خونمون
وقتی وارد حیاط شدم تمام خاطراتم مثل فیلم از جلوی چشمام عبور کرد
ناخواسته چند قطره اشک از کنار چشمام سر خورد
اون روز به من بیش از حد خوش گذشت نزدیک ساعت ۸ بود که از علی رضا خواستم اجازه بده برم یکم توی کوچه ها قدم بزنم دلم میخواست با بابا برم
قبول کرد گفت:باشه منم دنبالت میام
بخاطر همین بابا نیومد
من و علی رضا توی کوچه ها راه میرفتم بعد از ازدواجم این اولین باری بود که میومدم خونمون نزدیک ۷ یا ۸ ماه گذشته بود
ترانه:رونا خودتی عشقم
صورتمو برگردوندم دیدم ترانه اس با جیغ پریدم بغلش
با بغض گفتم :آخ دختر تو اینجا چیکار میکنی
ترانه رو به علی رضا کرد و باهاش سلام و احوالپرسی کرد
وقتی ترانه رو دیدم دلم میخواست بگم:ترانه از امیر چه خبر، توی اون مدت همش دلم میخواست ببینمش و باهاش صحبت می کردم ولی چی میگفتم ...
علی رضا منو از این لحاظ محدود کرده حتی با ترانه تلفنی هم صحبت نکرده بودم دلم میخواست عمو هامو،عمه هامو،خاله و دایی هامو ببینم اما....