2777
2789
عنوان

رونا

| مشاهده متن کامل بحث + 6588 بازدید | 98 پست

پارت ۲۰

اصلا دوست نداشتم دستش به من بخوره

وقتی ولم کرد با تعجب نگاش کردم

نگام کرد و گفت :تعجب داره ؟بشین صبحانه تو بخور

گفتم:میل ندارم،میرم توی اتاق

تا میخواستم برم دستمو گرفت ،چون دستم کوفته شده بود یه آخ کوتاهی گفتم

گفت :من که دستت رو گرفتم این کارا چیه

دستم رو که نگاه کرد کبودی ها مشخص بود

گفت:آها پس بخاطر اینه

گفتم :همین،بهم توهین میکنید ،عین عروسک  باهام بازی میکنید ،بهم آسیب می‌زنید بعد میگید همین ،به نظرتون این کافیه

خندید انگار نه انگار دارم باهاش صحبت میکنم گفت:چرا اینطوری صحبت میکنی

احساس میکنم اومدم اداره

دوباره بغلم کرد ،اصلا دلیل این کارش رو نمیفهمیدم

گفتم:چرا دارید همچین کاری رو میکنید؟(اصلا بغلش بهم آرامش نمیداد ،بیشتر بی قرار بودم)

سرش رو به گوشم نزدیک کرد،گفت:چیه؟مشکلیه؟ازت خوشم اومده و البته زنمم که هستی مگه باید دلیل داشته باشم

از این وضعیت احساس نفس تنگی داشتم سریع از توی بغلش در اومدم و رفتم توی اتاق

*************

روز ها همینطوری سپری میشد بعد اون ماجرا دیگه علی رضا بهم نزدیک نشد

بیشتر شبیه هم خونه بودیم تا زن و شوهر

یه روز علی رضا اومد خونه و گفت :رونا دوست داری بری خونه خانوادت

منم که خیلی وقت بود بابا و مامان رو ندیده بودم وفقط تلفنی باهاشون صحبت کرده بودم خوشحال شدم

که یه هو گفت به یه شرط

یه هو ترسیدم نکنه دوباره.‌..

گفت :بیا منو بغل کن

انگار مثل گدا ،گدایی محبت رو میکرد

تعجب کردم

اما دلم نمیخواست این کار رو کنم

بعد چند ماه بازم ذره ای حس بهش نداشتم

گفت :باشه بغلم نکن خودت میدونی که من درخواست سختی ازت نکردم

پس نمیریم خونه بابات


دلم برای مامان و بابام تنگ شده بود به خاطر همین دویدم به سمتش و بغلش کردم

احساس کردم بغض کرده

اما به روی خودم نیاوردم

صورتش رو جلوی صورتم آورد و  با غم خاصی گفت:میشه امشب باهم صحبت کنیم؟

از روی کنجکاوی

گفتم:درمورد چی؟

گفت :بعدا میفهمی

راستی امروز به سلیقه من لباس میپوشی

گفتم :انقدر اذیتم نکن دیگه چرا اینطوری میکنی

یه لباس راحت میپوشم مگه میخوام کجا برم

اما قبول نکرد به اصرارش

لباسا رو پوشیدم و رفتیم خونمون

وقتی وارد حیاط شدم تمام خاطراتم مثل فیلم از جلوی چشمام عبور کرد

ناخواسته چند قطره اشک از کنار چشمام سر خورد

اون روز به من بیش از حد خوش گذشت نزدیک ساعت ۸ بود که از علی رضا خواستم اجازه بده برم یکم توی کوچه ها قدم بزنم دلم میخواست با بابا برم

قبول کرد گفت:باشه منم دنبالت میام

بخاطر همین بابا نیومد

من و علی رضا توی کوچه ها راه میرفتم بعد از ازدواجم این اولین باری بود که میومدم خونمون نزدیک ۷ یا ۸ ماه گذشته بود


ترانه:رونا خودتی عشقم

صورتمو برگردوندم دیدم ترانه اس با جیغ پریدم بغلش

با بغض گفتم :آخ دختر تو اینجا چیکار میکنی

ترانه رو به علی رضا کرد و باهاش سلام و احوالپرسی کرد

وقتی ترانه رو دیدم دلم میخواست بگم:ترانه از امیر چه خبر، توی اون مدت همش دلم میخواست ببینمش و باهاش صحبت می کردم ولی چی میگفتم ...

علی رضا منو از این لحاظ محدود کرده حتی با ترانه تلفنی هم صحبت نکرده بودم دلم میخواست عمو هامو،عمه هامو،خاله و دایی هامو ببینم اما....

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

رونا جان خیلی قشنگ تعریف میکنی میشه یکم زودتر بزاری لایکم کن گذاشتی بی صبرانه منتظرم 

آرزومه وزنم به۴۸برسه برام (صلوات) بفرستین دوست جونیام منم برا همتون میفرستم ...  وزن الانم ۵۰ولی شکم و پهلو دارم  

پارت ۲۱

این از علی رضا برام جالب بود که دوست نداشت بره خونه پدرش

با ترانه و علی رضا رفتیم یه بستنی فروشی

دیدن ترانه باعث شده بود تمام مشکلاتمو فراموش کنم

شب برگشتیم خونه و من واقعا خسته بودم

اصلا یادم رفته بود که قرار بود من و علی رضا با هم صحبت کنیم

داشتم میرفتم سمت اتاق که

گفت:یعنی من اینقدر برات بی ارزشم،مگه قرار نبود باهم صحبت کنیم

طوری قضیه رو پیچوندم که نه من میخوام لباس عوض کنم الان میام

میدونم متوجه شده بود که داشتم سیاش میکردم اما به روی خودش نیاورد

نسبت به چند ماه گذشته تغییر کرده بود

دیگه اون علی رضایی که اون بلا رو سرم آورده بود، نبود وشبا زودت تر میومد خونه

لباسای راحتیم رو پوشیدم و رفتم توی تراس(خونه ای که توش زندگی می‌کردم خیلی بزرگ بود،حیاط بزرگ و پر از درخت،یه حوض بزرگ آب،کلی اتاق وخدمتکار،اما هیچ وقت مادیات برام مهم نبود )

هوا خیلی خوب بود،سوز ملایم از سرما رو داشت

گفت:بیا اینجا بشین(به کنارش اشاره میکرد)

رفتم کنارش نشستم

گفتم :درمورد چی میخوای صحبت کنی؟

اول یکم من و من کرد بعد گفت:الان نزدیک ۸ ماهه همسر من هستی درسته؟

بعد بدون هیچ مکثی ادامه داد

من بارها و بارها راجب به حرف هایی که میخوام بهت بزنم فکر کردم

رونا من تو این چند ماه فهمیدم تو چقدر دختر فهمیده و عاقلی هستم،اما من بهت هیچ علاقه ای ندارم،اون شب که باهات اون کار رو کردم فهمیده بودم پدرم بهت علاقه داره ودلیل اینکه زن...

راستش رو بخوای من واقعا توی زندگیم سختی کشیدم از پدر و مادرم هیچ محبتی ندیدم الانم که زنم...

من قبل ازازدواج باتو دل به دختری بسته بودم که با تمام وجودم دوستش دارم و هنوزهم باهاش هستم

نزاشتم ادامه بده  واقعا از حرفاش ناراحت شدم و با حرص گفتم:فکر کنم این ازدواج کلا بدون عشقه،منم بهت علاقه ای ندارم

اما تو،تو باخودت چند چندی ها

میگی زنم هیچ عشقی بهم منتقل نمیکنه بعد میگی عاشق کسه دیگه ای هستی

منم از زندگی مشترک با تو لذتی نمی برم

پس فهمیدی که پدرت ...

آره من به زور تن به این به این زندگی نکبت بار دادم

انگشتم رو به نشونه تهدید جلوی صورتش گرفتم و ادامه دادم آره به زور ولی تو،توی عوضی به خاطر خودت باهام مثل عروسک برخورد کردی الکی منو مجبور به کاری کردی که نمیخوام بعد ،بعد میری با یه کسه دیگه ...

(همه اینا رو با بغض گفتم ولی آخرش دیگه تحمل نکردم و اشکام ریخت)


پارت ۲۲

رفتارم بچه گانه بود،خودم هم متوجه‌ شده بودم اما واقعا نمیدونستم چطور خودمو خالی کنم

من اشتباه میکردم،فکر میکردم قوی شدم ،میتونم با مشکلات مواجه شم اما نه،من ذره ای توان دربرابر این آزمون سخت الهی نداشتم

رو به علی رضا کردم و گفتم:تن به زندگی با تو دادم اما اجازه نمیدم منو اذیت کنی،همسر تو منم پس پایبند به زندگیت باش

علی رضا کلا آدم عصبی بود اما چون اون هشت ماه ما زیاد ارتباط برقرار نکرده بودیم ،خودشو زیاد بروز نداده بود

انگار از چشماش آتیش می‌بارید

با تندی عصبانیت گفت:باشه مرد بودن رو نشونت میدم

دست منو گرفت و دنبال خودش کشید سمت اتاق

گفت :اگه میخوای پایبند باشم تو هم برام اونی باش که میخوام

همه کاراش رو باحرص انجام میداد

داد زد :یالا لباساتو در بیار

با اینکه از شدت ترس قفل شده بودم اما اصلا دلم نمیخواست براش همچین کاری کنم

گفت :تا سه میشمرم  اگه در نیاوردی کاری میکنم که مرگت رو به چشم ببینی

(اما بازم دلم نمیخواست این کار رو کنم همش دعا میکردم زیر دستش بمیرم و این زندگی سخت به پایان برسه

خدا میدونه اون لحظه چرا دلم هوای امیر رو کرد،دلم میخواست زیر دست امیر له بشم،بمیرم ولی دست علی رضا بهم نخوره)

۱

۲

۳

به سمتم حمله ور شد

لباسامو به زور در آورد

واقعا مرگ رو به چشمام دیدم

زیر دستش بیهوش شدم

وقتی بیدار شدم دیدم روی تختم هستم و سرم بهم وصله

توی دلم گفتم:هنوز دارم نفس میکشم و زنده ام

اما اصلا برای این شکر گزار نبودم

یه خدای خودم گفتم:چرا منو نمیکشی به زندگیم پایان بده خسته شدم ،به خدا دیگه توان ندارم، تمومم کن

هیچ کس داخل اتاق نبود

بدنم هیچ قدرتی برای حرکت نداشته انگار یه وزنه هزار کیلویی روم گذاشته باشن

دلم گرفت

دیشب بابا بهم گفت :دخترم حلالم کن

حلالم کن که حق پدری رو برات به جا نیاوردم

همیشه برعکسه دخترم اره، این‌بار یه پدر به دخترش تکیه کرده


دلم میخواست از خواب بیدار شم بگم: عه همه اینا خواب بود

ولی ای دل غافل

گول زدن خودم دردی رو دوا نمیکرد

یه هو در باز شد یه خانم مسن اومد داخل

گفت:پس مریض ما بیدار شدن

خوبی دخترم ؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم

اما دلم میخواست فریاد بزنم بگم نه!نه!حالم خوب نیست ،قلبم شکسته

،قبلم درد داره

یه دارو برای قلب و روح خسته من بده

ناخودآگاه اشکام بی صدا ریخت

این زندگی من بود که پر شده بود از حرف های نا گفته و ای کاشها...

پارت ۲۳

راستش رو بخواین

بعضی موقع ها این خودمون هستیم که دوست نداریم حالمون خوب بشه

چون این درده که مارو به چیزی که از دست دادیم متصل میکنه

این داستان زندگی من تو اون روز ها بود

علی رضا بیشتر از قبل من رو اذیت می‌کرد

از زندگی مشترکمون تقریبا نزدیک به یه سال و خورده ای گذشته بود

و من فهمیدم باردارم

همه وقتی مادر میشن خوشحالن ولی حال من اون روز تماشایی بود

علی رضا تصمیم گرفت به مناسبت تعیین جنسیت بچه یه جشن بگیریم


دیگه پذیرفته بودم که باردارم

(آها یادم رفت بگم که توی اون زمان دوباره درس خوندم و دانشگاه رفتم و لیسانس گرفتم)

همش یه حسی بهم میگفت بچم راهی برای آزادی و نجات منه

رفتم سونوگرافی اما علی رضا  جنسیت بچه رو بهم نگفت تا توی جشن غافلگیرم کنه

قرار شد جشن توی حیاط خونمون برگزار بشه

اون روز از صبح خدمه ها مشغول درست کردن و تزئین حیاط بودن

منم نوبت آرایشگاه داشتم

همش استرس داشتم که چهرم چطوری میشه ،وقتی خودمو توی آیینه دیدم واقعا تغییر کرده بودم

به فرزانه گفته بودم که خیلی طبیعی آرایشم کنه

فرزانه (آرایشگر خانواده علی رضا اینابود):وای رونا خانم خیلی زیبا شدید،ماشاالله ماشاالله بزنم به تخته ،آقا علی رضا چه سلیقه ای دارن برید لباستون رو بپوشید تا شنیون مو هاتون رو انجام بدم

لباسم دکلته با دامن پف بود و ست دیزاین حیاط 

بالاخره کارم تموم شد و علی رضا اومد دنبالم

وقتی منو دید چند دقیقه خیره نگام کرد اما هیچی نگفت

اما من برام مهم نبود دوست نداشتم چیزی اون شب شادی مو خراب کنه

خوشحال بودم چون خانواده ، فامیلا و دوستامو می دیدم

وقتی وارد حیاط شدم دیدم به طرز زیبایی بادکنک آرایی شده

مامان و بابام اومدن به سمتم از شدت خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم

هر دو شون رو محکم بغل کردم

مامان و بابا کلی بهم تبریک گفتن

یه هو متوجه‌ ترانه شدم که کنار یکی از میز ها ایستاده میخواستم برم سمتش که چشمم به امیر افتاد

وای خدا امیر

اون اینجا چیکار میکنه

رفتم سمتشون با خاله و عمو سلام و احوالپرسی کردم

اونا هم کلی بهم تبریک گفتن

حواسم به امیر بود که اصلا به من نگاه نمیکرد

تمام بدنم به لرزه افتاده بود نمیدونم از سرما بود یا دیدن امیر

قبلم به شدت میتپید

یه هو گرمای دست کسی رو روی شونم احساس کردم علی رضا بود چون قبلا ترانه رو دیده بود اومد تا باهاشون سلام کنه

همش میترسیدم امیر کاری کنه

دست علی رضا رو گرفتم

وگفتم...

پارت ۲۴

گفتم :عزیزم بهتره کم کم مهمونی رو شروع کنیم ،دیگه تقریبا همه مهمونامون اومدن

علی رضا از رفتار من تعجب کرده بود گفت :باشه الان ترتیب کارا رو میدم

پیست رقص پر شده بود از آدم اما دل من یه جای دیگه بود

دل من پیش امیرم بود

خیلی وقت بود که ندیده بودمش

دست خودم نبود همش خیره بهش نگاه میکردم اما اون حتی به من یه نگاه هم نکرد

دلم کلی گرفته بود

که یهو شنیدم که علی رضا داره از توی بلند گو صدام میزنه

به خودم اومدم گفتم :رونا دختر چته این چه کاراییه میکنی ،اینطوری همه شک میکنن


با خنده ساختگی رفتم سمت علی رضا

علی رضا یه سیخ داد دستم تا بادکنک رو بترکونم و بفهمم جنسیت بچه ام چیه

براش خیلی ذوق داشتم اما دیدن امیر حالم رو بد کرده بود

دوباره به میز ترانه اینا نگاه کردم ولی امیر نبود،رفته بود

بادکنک رو ترکوندم

بچم،بچه‌ی داخل شکمم دختر بود

همه با ذوق دست و جیغ میزدن اما من توی اون شلوغی دنبال امیر میگشتم

اما امیر رفته بود

دوباره پیست پر از آدم شد همه جیغ میزدن فضا تماما پر از دود بود

احساس کردم نفس کم آوردم بخاطر همین از جمع خارج شدم

ترانه هم دنبالم اومد

باهم کلی حرف زدیم

ترانه بهم گفت :رونا یه چیزی بگم

گفتم :بگو فندق خانم

گفت:من و محمد چند مدته با همیم

گفتم:وای دختر واییییییییییی

تعریف کن ببینم

گفت:چی چی رو تعریف کنم، نمیشه

گفتم:نکنه منکراتی داره

زد تو سرم گفت:تو هم با این ذهن منحرفت حالا یه بغل بوده و شروع کرد به تعریف کردن


اصلا آدم حسودی نیستم اما وقتی ترانه اینطوری از عشقش تعریف میکرد قلبمو به درد آورد

عشق کلمه غریبی توی زندگی من و علی رضا بود

پارت ۲۵

ترانه از ماجرای بدهکاری و اینکه به زور همسر علی رضا شدم اطلاع داشت هیچ وقت از امیر صحبت نمیکرد

ولی اون شب درباره برادرش گفت

گفت:رونا میدونم برات شنیدن چنین چیزی سخته اما امیر این مدتی که ازدواج کردی اصلا حالش خوب نبوده

میدونم دیدن امیر اونم امشب خیلی برات سخت بوده اما ما مجبور شدیم امیر رو بیاریم تا تو رو ببینه و یکم آروم بگیره میدونم کار درستی نیست که درمورد امیر باهات صحبت کنم اما...

هردوتون برام خیلی عزیز هستید وقتی اما وقتی میبینم امیر حالش اینطوریه و چند بار تا حالا...

یه هو حرفش رو قطع کرد


ترسیدم، گفتم:چند بار تا حالا چی؟ترانه خودت میدونی که دوست ندارم حرف رو نصفه و نیمه بشنوم

گفت :اصلا قرار نبود اینو بهت بگم ،نمی خوام ناراحتت کنم

با داد گفتم:ترانه اذیتم نکن بگو؟

با من ومن گفت:امیر تا حالا چند بار دست به خود کشی زده اما ناموفق بوده

یه لحظه دلم ریخت،دلم برای امیر خیلی سوخت ،آره منم به خودکشی فکر کردم اما من قدرتشو نداشتم حالا هم بچه ای داخل شکمم بود که دست وپامو می‌بست

علی رضا صدام زد

(دوست نداشتم جلوی ترانه بگم که زندگیم با علی رضا بده چون حتما به امیر میگفت )بخاطر همین در جواب علی رضا گفتم:جانم عزیزم

گفت :چرا بیرن ایستادی بیا داخل باهم برقصیم

درخواست علی رضا شکه برانگیز تر بود انگار هردو داشتم برای نشون دادن خوشبختی مون نقش بازی میکردیم

یه لبخند زدم و با ترانه رفتیم به سمت علی رضا

منو علی رضا رفتیم به سمت پیست رقص بقیه تا مارو دیدن جارو برای ما خالی کردن

علی رضا دستای من رو دور گردنش گذاشت و دستای خودش رو دور کمرم

و شروع کردیم به رقصیدن

خداروشکر میکردم که امیر اونجا نبود چون دوست نداشتم بیشتر از این موجب ناراحتیش بشم

توی همین فکرا بودم که علی رضا گفت:درسته هیچ علاقه ای بین ما نیست اما بیا بخاطر بچه مون باهم بهتر باشیم

از حرفش عصبانی شدم چون طوری حرف میزد که انگار تقصیر منه

اگه به من بود که اصلا هیچ میلی برای اینکه به سمتش برم نداشتم

دل من یه جای دیگه گیر بود

اون شب مهمونی به خوبی و خوشی تموم شد و به همه خوش گذشته بود چون وقتی میخواستن برن همه با غر میرفتن


پارت۲۶

علی رضا توی این چند مدت زیاد اذیتم نمی‌کرد

حواسش به من بود

سعی می‌کرد توی خوردن الکل زیاده روی نکنه

منو ببره بیرون و بگردیم

و دیر نیاد خونه

و منو زیاد می‌برد سونوگرافی،میوه و اینکه به گفته دکتری که تحت نظرش بودم بایدویتامین میخوردم علی رضا حواسش بود که فراموش نکنم

اما هنوز از خدا گله مندم

آخه چرا

زمان بارداری من برام زود گذشت وقتی ۸ ماهم بود برای تکمیل سیسمونی قرار شد بریم بیرون

اما علی رضا نیومد

منم بیخیال شدم گفتم شاید مشکلی پیش اومده

شب ساعت ۱۲و خورده ای نزدیک به یک اومد خونه

وضعش اصلا خوب نبود دستاش زخمی بود،بوی الکل تمام خونه رو گرفته بود وقتی اینطوری دیدمش دویدم سمتش گفتم :علی رضا حالت خوبه،چرا وضعت اینطوریه برو روی مبل بشین تا برم چسب زخم بیارم

اما هولم داد

گفت :برو اونور که هر چی میکشم از دست توعه

گفتم:چرا تقصیر منه

با بغض گفت :رفت ،رفت

بعد بلند داد زد

گفت:ازدواج کرد،

به خاطر اینکه توعه لعنتی اومدی توی زندگیم رفت


دیگه کاراش دست خودش نبود ،هرچی جلو دستش بود رو پرت کرد و شکست اومد به سمتم ، با داد گفت :میکشمت،میکشمت

از ترس نمیدونستم چیکار کنم حالا دیگه جون خودم برام مهم نبود، بچم میترسیدم بچم چیزیس بشه

بهش التماس کردم به اون قاتل عوضی التماس کردم که بخاطر بچم باهام کاری نداشته باشه اما هیچ کدوم اثر نداشت

با گریه تا تونست منو زد

دستش رو گذاشته بود روی گلوم و فشار میداد،دیگه تقریبا بی جون شده بودم که پدر شوهرم از پشت گرفتش

(انگار یکی از خدمه ها باهاش تماس گرفته بوده)

احساس کردم خیس شدم به شدت خونریزی داشتم خودمم نیمه جون بودم سریع منو به بیمارستان بردن

و از چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد بچم، بچم ،بچم...

چند ساعت بیهوش بودم وقتی به هوش اومدم اولین چیزی که پرسیم این بود که بچم سالمه

اما...

به زمین و زمان کفر میگفتم

به خدا کفر میگفتم

چرا ،چرا وقتی بچمو گرفتی ،منو زنده گذاشتی چرا؟

بدنم قدرت حرکت نداشت کل بدنم کبود و سیاه شده بود

قبلم قبلا شکسته بود اما حالا دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود

من دیگه اون رونای سابق نبودم

شده بودم آدمی با قلب آهنی

من دیگه خودمو نمی‌شناختم

برای دخترم اشک هم نریختم

اما درونم مثل ابر بهار میبارید...

*********

عذر خواهی میکنم فکر نکنم فعلا بتونم ادامه بدم،خیلی سخته برام میشه بهم زمان بدید، بعدا ادامش رو مینویسم


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز