دنیا برای سحر دیگه سیاه و تار شده بود و حس می کرد همیشه شبه. از اون روز که حقیقت رو فهمیده یه روز خوش نداشته و یه آب خوش از گلوش پایین نرفته. با بغض و آه روزاش رو سر می کنه و وقتی بی هدف و سرگردون تو تاریکیای شهر قدم می زنه به این فکر می کنه که کجای راه رو اشتباه رفته؟
چرا قربانی محبت و صداقت خودش شده؟
چطور تونستن پشت سرش اینکارا رو بکنن؟
چرا هیچ کس از آشناهای مشترک اونقدر خیرخواه نبود که بیاد حقیقت رو بهش بگه؟
سحر حتی نمیتونه انتقام بگیره یا حقیقت تلخی رو که فهمیده برملا کنه چون علاوه بر زندگی سعید و همسرش زندگی مریم و بهنام هم به هم می ریزه.
مدام از خودش می پرسه چطور ممکنه تو این دنیا همچین آدمای پلیدی وجود داشته باشن که با زندگی و احساسات و شخصیت یه دختر اینجوری بازی کنن و از هیچ عاقبتی نترسن؟
دنیا برای سحر تبدیل شده به بی عدالتی محض... کسایی که زندگیش رو خراب کردن در خوشبختی زندگی می کنن در حالی که خودش اسیر تنهایی و غم و حسرته.
پایان.