2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 8071 بازدید | 167 پست

 از محمدرضا خواست مدتی با هم آشنا بشن و بیرون برن و خودش هم با یه مشاور صحبت کرد تا بتونه درست تصمیم بگیره. مشاور با بررسی شرایط زندگی سحر و محمدرضا و رابطه ناموفق قبلیش با سعید به سحر گفت بهتره در مورد رابطه ش هیچی به محمدرضا نگه چون فاش شدن این مسایل تاثیر سوعی روی زندگی آیندشون خواهد گذاشت. محمدرضا حسابی برای ازدواج هول بود و سحر رو با مادر و خواهرش هم آشنا کرده بود و منتظر اعلام تاریخ مناسب خواستگاری از طرف سحر بود. اما سحر که دختر صادق و بی آلایشی بود نتونست با خودش کنار بیاد و دروغ به این بزرگی رو به محمدرضا بگه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

بچه ها حالا وقتی که تا آخر خوندین اگه خوشتون اومد یه اسم خوب برای داستان پیشنهاد بدین با اون اسم یه تاپیک دیگه میزنم لینک اینجا رو میذارم که بقیه هم بخونن

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

از دستو پای سعید اخه با محمد رضا بود ک؟؟

مرسی که گفتی اشتباه نوشتم اون تیکه رو پاک کردم الان باز میذارم

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

یه روز که با محمدرضا بیرون بودن در مورد رابطه ش با سعید به محمدرضا گفت. محمدرضا شروع کرد به پرسیدن سوالای ریز ریز و مثل یه بازجو سحر رو تحت فشار گذاشته بود و سحر رو مجبور کرد خیلی چیزا رو از رابطه ش با سعید تعریف کرد. و بعد هم همونجا توی پارک سحر رو گرفت زیر مشت و لگد و بهش گفت تو یه دروغگوی خرابی و مطمینم حتی دختر هم نیستی و پرده تو دوختی و می خواستی منو گول بزنی. مردم سحر بیچاره رو از زیر دست و پای محمدرضا جمع کردن و براش تاکسی گرفتن تا بره پانسیون.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

 این اتفاق تاثیر خیلی منفی ای روی سحر گذاشت و فهمید علاوه بر لکه ی سیاه خانوادش رابطه ش با سعید هم باعث میشه نتونه ازدواج موفقی داشته باشه و بهتره تا آخر عمر تنها و مستقل باشه و اجازه نده پسری بهش نزدیک شه تا نخواد این درد پس زده شدن رو دوباره تحمل کنه. این شد که با تمرکز بیشتری شروع کرد به اقدام برای مهاجرت و بالاخره بعد از یه سال تونست از یه دانشگاه خارجی برای دکتری پذیرش بگیره.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

بعد از جدایی از سعید سحر از شهر و خونشون فراری شده بود و هیچ میلی نداشت دوباره به اون فضا و شرایط برگرده و تو جاهایی قدم بزنه که با سعید ازشون خاطره داره. این بود که بیشتر خانوادش بودن که میومدن تهران بهش سر می زدن و خونه اقوام همدیگه رو میدیدن و عیدا هم به جای اینکه بره خونه میرفت مسافرت. اما قبل از مهاجرتش مجبور بود بره شهرشون و همونجا بود که یکی از آشناهای قدیمی رو دید که بعد از کمی حرف زدن به طور غیرمستقیم اشاره کرد که خب سعید هم که ازدواج کرده و ... گرچه شنیدن این خبر خیلی برای سحر سخت بود اما اون دیگه از سعید گذشته بود با اینکه هنوز عاشقش بود و نمیتونست تو قلبش کسی رو جایگزین اون کنه پذیرفته بود که با سعید نمیتونستن ازدواج کنن یا اگه ازدواج می کردن مخالفتهای خانوادش زندگی رو بهشون زهر می کرد بنابراین فقط از این که سعید سروسامون گرفته خوشحال شد و آرزو کرد کاش می تونست خودش هم به آرامشی برسه...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سحر مهاجرت کرد و روبه رو شدن با چالشهای جدید و زندگی تازه حسابی سرش رو گرم کرده بود. بالاخره همه ی تلاشها و سختی هایی که توی زندگیش کشیده بود نتیجه داده بود و حالا به جایگاهی رسیده بود که لیاقتش رو داشت. درسته از نظر عاطفی دچار خلع بود و هیچ کس نمیتونست جای سعید رو براش پر کنه اما دوستای خوب و همدلی دور و برش بودن و خودش هم اونقدر عاقل و بالغ شده بود که نذاره زندگیش دوباره تو سراشیبی یاس و افسردگی بیفته. خودش رو هم با شبکه های اجتماعی سرگرم کرده بود و به نوعی بلاگر شده بود و هم در مورد زندگی و مهاجرت اطلاع رسانی می کرد و هم در مورد درس خوندن و رشته ش به مردم آگاهی می داد. تو همین فضای مجازی هم بود که ناغافل با صفحه ی یه آشنا مواجه شد و رازی رو فهمید که انقدر براش سنگین بود و انقدر بد زمینش زد که به گفته ی خودش هنوز از ضربه ش گیجه و نمیدونه چطور بلند شه....

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سحر اتفاقی به صفحه ای رسیده بود که متعلق به همسر سعید بود. به عکس و اسم صاحب صفحه خیره شد. باورش نمی شد. بغضی توی گلوش گیر کرد و احساس کرد قفسه ی سینه ش انقدر از درد سنگین شده که نمی تونه روی پا بایسته. دختره رو میشناخت... اون خواهر مریم بود... مریم، همسر بهنام... کسی که سحر و سعید تو خونه ش با هم وقت می گذروندن... کسی که سحر شک کرده بود که نقشه هایی برای ازدواجش با سعید داشته باشن... باورش نمی شد. چه خوب دورش زده بودن... انگار از اول خودش و حس ششمش می دونست چه اتفاقی قراره بیفته.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

با این حال خودش رو جمع کرد و سعی کرد به خودش دلداری بده. به خودش گفت که بالاخره سعید باید ازدواج می کرده و خانواده سنتیش هم ترجیح دادن یکی از آشناها و فامیلهای خودشون رو براش درنظر بگیرن. با اینکه دلش بیش از پیش شکسته بود به خودش گفت که مهم خوشبختی سعیده. دید که همسر خوشگل و خوبی هم داره. درسته در سطح خودش نبود نه از نظر ظاهر نه از نظر موقعیت تحصیلی و شغلی اما دختر معقول و خوبی به نظر میومد. تصمیم گرفت رو غم خودش سرپوش بذاره و فقط از سروسامون گرفتن سعید خوشحال باشه. اما این پایان داستان نبود...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

چند روز بعد سحر به خودش جرات داد برای همسر سعید درخواست دوستی بفرسته. میدونست اون از وجود سحر اطلاعی نداره و هم دختره پیج پر فالووری داشت و هم سحر، اصلا جای شک و شبهه ای ایجاد نمی شد. کنجکاو بود عکساشون رو ببینه. بفهمه الان زندگیشون چطوریه و چی کار می کنن. دلش برای سعید تنگ شده بود و میخواست از خوب بودن حالش مطمین باشه. اما قبول کردن درخواست دوستی برای سحر شروع یه کابوس وحشتناک بود...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

هر چی تو تاریخ عقب تر می رفت عکسای دونفره هنوز بودن، تا رسید به عکس عروسی. به تاریخ خیره شد... کپشن رو چند بار خوند... چشماش سیاهی رفت و به زمین افتاد... سعید فقط چند ماه بعد از تمام شدن اولیه ی رابطه شون داماد شده بود... فقط چند ماه بعد از اینکه اون آبروریزی ها و جنگ و دعواها پیش بیاد... سحر ناله ای کرد و تازه فهمید چی به سرش اومده. تمام اون مدتی که سعید جلو اومده بود و رابطه ش رو باهاش از سر گرفته بود متاهل بود... اون عیدی که سحر و سعید تو خونه ی پدریش با هم گذرونده بودن همسر سعید تو خونه ی مشترک خودشون سفره ی هفت سین چیده بوده و منتظر شوهرش بوده...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
2823
2791
2779
2792