2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 8071 بازدید | 167 پست
امشب حالم خیلی خراب هست با خوندن این داستان هم خرابتر شده

عزیزم خیلی تهش تلخه من خودم با سرنوشت این دوستم بارها و بارها گریه کردم خواهش می کنم اگه اذیت می شی نخون

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

بالاخره مابین گریه ها تونستن با هم حرف بزنن و از این بگن که چقدر دلشون برای هم تنگ شده بود. سعید از این گفت که خیلی وقتها زاغ سیاه سحر رو چوب می زده یا تعقیبش می کرده فقط برای اینکه ببیندش و دیگه دلش طاقت نیورده و خودش رو نشون داده. سحر هم از سختیایی که بهش می گذشت گفت و اینکه بالاخره داره از این شهر و خونه ی نفرین شده می ره.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

همون روز سعید سحر رو برد خرید و با اصرار براش چمدون و لباس و یه سری وسیله شخصی برای دانشگاه و زندگی جدیدش خرید. دوباره شماره هاشون رو رد و بدل کردن و با هم شروع به صحبت کردن. سحر انگار زندگی تازه گرفته بود و ذوقی تو دلش پا گرفت. فکر می کرد بالاخره سعید آمادگی این رو پیدا کرده که جلوی خانوادش بایسته و سحر هم باید تو این راه کنارش باشه و حمایتش کنه تا شجاعتش رو به دست بیاره و بتونن با هم بمونن و ازدواج کنن. سحر که خودش یه سال گذشته رو تو تنهایی محض گذرونده بود از سعید پرسید که آیا تو این مدت دختر دیگه ای تو زندگیش اومده یا الان با کسی دوسته یا نه که جواب سعید هم منفی بود و سحر حس کرد که اون هم تمام این مدت منتظرش بوده و فقط بهش فکر می کرده.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

تو زمان اندکی که قبل از رفتن سحر به تهران مونده بود مدام با هم حرف می زدن و سحر انگار روح گمشده ش رو پیدا کرده بود. اگرچه حس می کرد سعید کمی عوض شده. مستقیم توی چشماش نگاه نمی کنه، با اینکه مثل سابق مهربونه و قربون صدقه ش میره هیچ وقت اسمش رو به زبون نمیاره و مستقیم خطابش نمی کنه. ارتباطشون کوتاهتر از گذشته بود و سعید مثل سابق همه جا دنبال سحر نمیومد و جایی نمیرسوندش. همه ی اینا رو میذاشت به پای شرمندگی سعید از بابت اشتباهات گذشته و احتمال میداد که اونم یه سال اخیر رو توی افسردگی سپری کرده باشه. علاوه بر اون می دونست سعید هم مثل خودش چشمش ترسیده و نمیخواد دوباره ریسک کنه تا تو انظار عمومی دیده بشن مبادا آشنایی متوجه رابطه دوبارشون بشه. توی دلش می دونست که انقدر عاشق سعیده که میتونه هر چی که گذشته رو ببخشه و کنارش دوباره از نو شروع کنه تا هر دو به خوشبختی سابقشون برگردن. نزدیکی دوباره شون باعث شد که دوباره با هم به وعده گاه های قدیمیشون برن و رابطه داشته باشن. سحر دیگه از نظر احساسی کاملا به روزای گذشته برگشته بود.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

وقت رفتن سحر رسید و برخلاف تصورش سعید فقط تلفنی ازش خداحافظی کرد. در طول سه ماه پاییز که سحر تهران بود با هم ارتباطشون رو از طریق چت حفظ کردن. سحر با ذوق و شوق از تجربیات جدیدش برای سعید تعریف می کرد اما انگار سعید دیگه اون سعید سابق بود. درسته هنوز به فکر سحر بود و نگرانش بود و ازش حمایت می کرد و وقتی هم لازم داشت براش پول می فرستاد یا ازش میخواست از خودش براش عکس بفرسته اما اگه سحر بهش پیام نمیداد از اون هیچ خبری نمی شد. اما سحر که هدف بعدیش رو ازدواج با عشقش گذاشته بود میخواست با وجود همه سختیا به این هدفش هم برسه مثل هر چیزی که تا حالا از پسش براومده بود. پس با ملایمت با سعید رفتار می کرد و منتظر بود زودتر به خودش بیاد و جسارت کسب کنه. بی صبرانه منتظر تعطیلات بین ترم ها میموند و از کار جدیدش هم مرخصی می گرفت و می رفت شهرشون تا با سعید باشه و با هم رابطه داشتن. برای عید هم سعید اونو به خونه شون دعوت کرد پدر و مادر سعید مسافرت بودن و اونا یه روزی رو کامل با هم گذروندن و خوش بودن.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

از سال دوم سحر دیگه خسته شده بود. فشار کار و درس و پایان نامه از یه طرف و تنهایی و سردی ها و بی برنامگی های سعید از طرف دیگه عصبیش کرده بود و آزارش میداد. دیگه به طور مستقیم به سعید اعلام کرده بود که وقتشه سعید با خانوادش رو در رو بشه تا بعد از فارغ التحصیلیش بتونن با هم ازدواج کنن اما سعید مدام طفره می رفت و می گفت شرایط مناسب نیست. سحر به جایی رسیده بود که میخواست با پسرخاله های سعید که از قبل اونا رو میشناخت صحبت کنه و از اونا بخواد راضیش کنن اما بعد از پیگیری فهمید که اون دو از ایران رفته بودن و پیامای سحربه اونا تو فیس بوک هم بی جواب مونده بود. حتی به این فکر کرد که با خواهر سعید صحبت کنه اما با مخالفت شدید سعید رو به رو شد. همه ی اینها باعث شد برای اولین بار بینشون دعوا و جروبحث پیش بیاد.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
دوستانی ک میخونین لایک پلیز

فکر کنم فقط خودت می خونی عزیزم   استقبال نشد گویا بد نوشتم

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

 این فشارها برای سحر به شدت غیرقابل تحمل بود خودتون رو اگه به جاش بذارین شاید بتونین ذره ای حس کنین این دختر بی پناه چه عذابی داشت می کشید. بالاخره به جایی رسید که فهمید ادامه دادن این رابطه اشتباهه چون سعید هیچ وقت شجاعت رو در شدن با خانوادش رو پیدا نمی کرد و این غرور سحر رو خیلی می شکست. بار دیگه باید با تنهایی و شکست و افسردگی روبه رو میشد. اما اینبار دیگه عبرت گرفته بود و با اینکه هنوز ته دلش خیلی سعید رو دوست داشت و انبوه سالها خاطرات خوشی که با هم داشتن از ذهنش بیرون نمی رفت تصمیم گرفت رهاش کنه و بره پی زندگی خودش

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
دورت بگردم ولی بعضی تجربه ها هرچند تلخن ولی درس عبرت...

خدا نکنه عزیزم امیدوارم آرامش دلت رو پیدا کنی 

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

از اون به بعد دیگه ارتباطش رو کامل با سعید قطع کرد، سعیدی که جز عذرخواهی و طلب حلالیت و فحش دادن به خودش چیزی به سحر نمی گفت. تنها سوال سحر این بود که چرا اونقدر که خودش عاشق سعید بود سعید اونو نمی خواست؟ چرا حاضر نبود به خاطر داشتنش تو روی خانوادش وایسته؟ اما هیچ وقت جواب سوالاشو نگرفت.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
عنوانشو باید ی جوری مینوشتی 😂

آره چیزی به ذهنم نرسیده بود   

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

حالا زندگی سحر متفاوت شده بود. بعد از فارغ التحصیلی تو یه پانسیون زندگی می کرد و سرکار می رفت و تو فکر این بود که از طریق تحصیلی مهاجرت کنه. تو همین منوال یکی از همکلاسیای ارشدش به اسم محمدرضا باهاش تماس گرفت و گفت که از روز اول عاشق سحر شده بوده و قصد ازدواج داره و اگه سحر راضی باشه حاضره همین امروز پدر و مادرش رو سوار هواپیما کنه بفرسته شهرستان خواستگاری سحر. توی دانشگاه جدید کسی از دوستا و همکلاسیای سحر از رابطه ی طولانیش با سعید باخبر نبود برای همین سحر حسابی دو دل بود که آیا باید در این باره با محمدرضا صادق باشه یا نه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 20 ساعت پیش
2791
2779
2792