2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 8071 بازدید | 167 پست

مابین همه ی این جنجال ها و توهین ها سحر فقط چشم انتظار سعید بود که بیاد و همه چی رو سروسامون بده و ازش دفاع کنه اما در کمال ناباوریش سعید هیچ تلاشی نکرد و فقط با گریه و التماس از سحر طلب بخشش می کرد. سحر نمیتونست باور کنه چی به سرش اومده تویه روز همه چیزشو از دست داده بود آدمی که عاشقش بود و بیشتر از هر کسی بهش اعتماد داشت و تنها تکیه گاهش تو زندگی بود اینجوری پشتش رو خالی کرده بود و جلوی خانواده و اهل محل سکه ی یه پول شده بود.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

فدات عالی بود .. چقدر شبیه داستان عاشقی خودم هس بعد ۴ سال الان چندماهه کات کردیم 

این تازه اولشه عزیزم تا آخرش باید بخونی خیلی پیچ و تاب داره متاسفانه...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

چقدر توهین و حرف و ناسزا شنید و کتک خورد و دم برنیاورد. شده بود مثل یه جنازه ی بی روح گفته بودم که سعید انگار نیمه ی گمشده ش بود روحی در بدنی دیگه و حالا اون قسمت از وجودش رو برای همیشه از دست رفته می دید. سعید و سحر از هم خداحافظی کردن و هدیه ها و یادگاری هایی که دست هم داشتن رو پس دادن و سحر نمی تونست باور کنه که باید به روزای سیاه زندگیش برگرده. همه چی از قبل حتی بدتر شده بود خانوادش بهش بی احترامی می کردن عذابش می دادن و برادراش به شدت کنترلش می کردن اون که دختر مستقل و شاغلی بود اصلا نمیتونست این وضعو تحمل کنه. تابستون که تموم شد با التماس و پادرمیونی بزرگای فامیل خانوادشو راضی کرد که بذارن برگرده دانشگاه و سرکارش (تو یه دفتر فنی کار می کرد). با پس اندازی که داشت و یه وام  یه ماشین دست چندم انداخت زیر پاش و زندگیش خلاصه شده بود تو اینکه بره دانشگاه و سرکار و برگرده خونه تو اتاق تاریک و تنها گریه کنه و به بخت بدش لعنت بفرسته. بیشتر طول روز رو خواب بود هیچ کس رو نداشت که باهاش درد دل کنه همه خودش رو مقصر می دونستن و سرزنشش می کردن.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

دلتنگی برای سعید دیوونه ش می کرد اما خطش رو عوض کرده بود و نمی تونست ازش خبری بگیره. با وجود اینکه دلش به شدت شکسته بود و شخصیتش له شده بود هنوز با ساده دلی عاشق سعید بود و نمیتونست فراموشش کنه. فکر می کرد همونطور که خودش قربانی خانوادش شده سعید هم قربانی خانواده سنتی و بی فکرش بوده و اگه تو دنیا فقط خودشون تنها بودن می تونستن تا ابد با هم بمونن و خوشبخت بشن. حالا می فهمید منظور سعید چی بوده که میگفت با هم ازدواج کنیم بریم امریکا و از همه چی دور شیم.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سحر دختر قوی ای بود و با وجود همه ی این سختیا تونست خودشو جمع کنه و درسشو ادامه بده. گرچه دیگه هم دانشگاهیاش اون دختر پر شر و شور که چشماش برق میزد و همیشه می خندید رو نمی دیدن دوباره شده بود همون دخترک مظلوم و کم حرف که سرش همیشه پایین بود و کاری به کار کسی نداشت. تو همون دوره انقدر مظلوم شده بود که یه نفر تو محیط کارش بهش دست درازی کرد اما سحر بیچاره انقدر که داغون و ذلیل شده بود و به کارش و حقوقش هم احتیاج داشت که دم نزد و این درد رو هم به درداش اضافه کرد. خودش رو با درس و کار مشغول نگه می داشت اما همیشه ما بین کلاسا یا قبل سرکار می شد گوشه ی دنجی پیداش کرد که داره گریه می کنه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

یک سال دیگه با همه ی این افسردگی ها و تلخی ها گذشت و سحر دیگه به تنهایی عادت کرده بود. نتایج کنکور ارشد هم اومد و سحر با یه رتبه ی خیلی عالی دانشگاه تهران قبول شد و فکر کرد این دیگه براش یه شروع تازه س. کم کم آماده ی جمع کردن وسایل و گرفتن خوابگاه و ثبت نام دانشگاه میشد که یه روز که پیاده برمی گشت خونه سر کوچشون سعید رو دید که تو ماشین نشسته بود بهش زل زده و خشکش زد...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

مثل یه مرده ی متحرک با اشاره ی سعید بهش نزدیک شد و تو ماشینش نشست و هر دو زدن زیر گریه... مثل گذشته ها راه افتادن تو شهر و تا دو ساعت تموم هیچی نمی گفتن و فقط گریه می کردن یه جعبه دستمال کاغذی بینشون بود که نوبتی از اون دستمال برمیداشتن و اشکاشونو پاک می کردن هر کسی از بیرون می دید فکر می کرد حتما عزیزی رو از دست دادن و دارن از خاکسپاری برمی گردن...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 15 ساعت پیش
2791
2779
2792