2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 8071 بازدید | 167 پست

رابطه به همین منوال ادامه پیدا می کرد. سحر و سعید همیشه با هم خوش بودن و برخلاف دوست دختر دوست پسرای دیگه کوچکترین بحث و اختلاف نظری بینشون نبود هیچ وقت دعواشون نمی شد انگار واقعا نیمه گمشده همدیگه بودن یک روح در دو بدن که در تفاهم کامل و عشق سرشار به سر می بردن. سحر روز به روز تو دانشگاه موفق تر می شد و به خاطر خوشگلیش خواهان هم زیاد داشت اما از همون ترم اول همه جا پر کرده بود که نامزد داره و حتی چند تا از همکلاسیاش هم سعید رو دیده بودن و با هم بیرون رفته بودن. به خاطر همین سحر تو محیط دانشگاه رابطه و خواستگاری نداشت و مشکلات خانوادگیش هم باعث شده بود خواستگاری از بیرون براش نیاد.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سحر کار هم می کرد و سعید هم که شغل خوبی داشت از نظر مالی هواش رو داشت و سحر حتی می تونست از نظر مالی کمک خرج خانوادش هم باشه یا سفر بره و به خودش برسه و خریدای خوب کنه چیزایی که تا سالها براش مثل رویا بود. به جز سعید به کسی یا چیزی فکر نمی کرد و همه چی از نظرش کامل بود. از اعضای خانواده سعید هم با دو تا از پسرخاله هاش آشنا شده بود که خیلی از سحر خوششون اومده بود و همش می گفتن منتظر عروسیتون هستیم. یکی از دوستای سعید به اسم بهنام هم سحر رو دیده بود و می شناخت. بهنام متاهل بود و هم خودش هم همسرش مریم با سعید اینا نسبت فامیلی داشتن. هفته ای چند بار هم سعید رو دعوت می کردن خونشون که سحر همیشه به شوخی به سعید می گفت انقد نرو اونجا تو مجردی تنها دلیلی که انقدر تو رو دعوت می کنن اینه که یا بهنام یا مریم خواهری داره که میخوان برای تو جورش کنن اما سعید هم می خندید و می گفت از این خبرا نیست و اصلا اونا خواهر همسن و سال من ندارن. بهنام با سعید خیلی صمیمی بود و بعضی روزا که خودش و مریم سرکار بودن کلید خونشون رو میداد دست سعید تا با سحر برن اونجا و کنار هم باشن.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سه سال اینجوری گذشت و شیرینی رابطشون ادامه داشت تا اینکه از بخت بد یه روز که برای پیاده روی رفته بودن پارک دوست برادر سحر اونا رو با هم دید و به برادر عصبی و دیوونه ش اطلاع داد. دعوای بزرگی به پا شد و سحر رو حسابی زدن و چند روزی توی خونه حبس کردن. اوضاع وحشتناکی شده بود و سحر و سعید که حتی طاقت یه روز دوری از هم رو هم نداشتن حالا رابطه شون رو تموم شده می دیدن. سحر با گوشی خواهرش با سعید در تماس بود و با هم همفکری می کردن که چیکار باید بکنن.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
تو چقدر لایک‌دوس داری

میخوام بدونم اگه کسی نمی خونه برم سراغ زندگیم  

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

با اینکه سحر داشت از همون موقع خودش رو برای آزمون ارشد آماده می کرد و هدفش این بود که برای ارشد بره دانشگاه تهران و اصلا تو فکر ازدواج نبود، می ترسید با این وضعی که پیش اومده خانوادش حتی دیگه نذارن دانشگاه بره. برای همین به سعید گفت اگه ممکنه بیان خواستگاریش و نامزد کنن تا فقط بتونن دوباره با هم باشن و از این وضع خلاص بشه تا چند سال دیگه که درسش تموم شه و بره سرکار با هم ازدواج کنن. از همون موقع حس کرد که سعید انگار داره من و من می کنه و مردده اما مگه میشد؟ مگه این همون سعیدی نبود که هر آخر هفته من باب شوخی بهش می گفت چایی دم کن و آماده باش که این جمعه قراره بیام خواستگاریت و سحر در جواب به شوخی می گفت چایی آماده س بیا منو بگیر؟

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

سعید از سحر وقت خواست تا با خانوادش صحبت کنه. گفت که خانواده ی مذهبی و سنتیش احتمالا با این موضوع که این دو رابطه ی دوستی طولانی داشتن روی خوش نشون ندن و باید به فکر یه راهی برای مطرح کردن باشه. بازم با هم همفکری کردن و قرار شد از مادر دوست سعید بخوان قضیه رو مطرح کنه. این خانم یه دختر و یه پسر داشت که از قضا پسرش دوست بچگی سعید و دخترش دوست و همکلاسی سحر بود با وجود اینکه قبل از دوستیشون از این موضوع خبر نداشتن. اون خانم که زن خیرخواه و مهربونی بود و از علاقه این دوتا به هم خبر داشت و سحر رو هم خیلی دوست داشت و دلش می خواست سروسامون بگیره با مادر سعید صحبت کرد و گفت که این دوتا جوون به تازگی همدیگه رو تو خونه ی اونا دیدن و به هم علاقمند شدن و از من خواستن پا پیش بذارم. اما برخورد مادر سعید به شدت بد و زننده بود و با بی احترامی تمام با اون خانم رفتار کرد طوری که سحر و سعید خیلی شرمنده ش شدن.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

بعد از اینکه مادر سعید از رابطه شون باخبر شد سیل دعواها و بی حرمتی ها شروع شد چون هم با رابطه دوستی به شدت مخالف بودن و دوست داشتن پسرشون ازدواج سنتی و مطابق میل خودشون داشته باشه هم بعد از اینکه از طریق چند تا آشنا فهمیده بودن سحر از کدوم خانواده س دیگه حسابی عصبانی و خشمگین شده بودن. کار به جایی رسید که دایی سعید با سحر تماس گرفت و ازش خواست به خاطر خوشبختی خودشون هم که شده از هم جدا بشن و روی ازدواجی که خانواده سعید راضی نیست پافشاری نکنن. خواهر و مادر سعید هم رفتن جلوی خونه ی سحراینا و دعوا و آبروریزی خیلی شدیدی به پا شد. می گفتن دختر شما سالم نیست زیر پای پسر ما نشسته و خانواده شما در شان ما نیستن و ...

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 14 ساعت پیش
2791
2779
2792