2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 8071 بازدید | 167 پست

تا اون موقع سحر و سعید هنوز همدیگه رو ندیده بودن. شهر سنتی بود و جای امنی برای قرار گذاشتن یا جای خاصی برای تفریح کردن نداشت و اونا هم می ترسیدن اگه برن بازار یا خیابون آشنایی ببیندشون و دردسر درست شه. تا اینکه نتایج کنکور اومد و سحر همون رشته ای که هدفش بود تو شهر خودشون دانشگاه دولتی قبول شده بود. روزی که خبر قبولیش رو به سعید داد حسابی ذوق زده بود و سعید هم که خیلی خوشحال شده بود از سحر خواست یه جایی برن و جشن بگیرن. این قرار بود اولین دیدار دوستانه و شاید هم اولین قرار عاشقانه شون باشه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

برای اولین قرار سحر دوست نداشت تنها بره برای همین از من خواست همراهشون باشم. من و سحر هم مدرسه ای بودیم و من ازش بزرگتر بودم و سحر همیشه با من دوست بود و در مورد درس و کنکور از من مشورت می گرفت و بهم می گفت مثل خواهر بزرگمی یه جورایی منو همراه خودش برد که هم نظر تاییدمو بگیره هم دلش قرص باشه که یه بزرگتر همراهش هست.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

سحر و سعید هر دوشون هم از طرفدارای فیلم و سینما بودن و قرار شد صبح که خلوته بریم سینما با هم یه فیلم ببینیم و بعدش هم بریم یه ساندویچی تا سحر بهمون شیرینی قبولیش رو بده. من زودتر از سحر رسیدم جلوی سینما و سعید از قبل اونجا بود. یه پیرهن چهارخونه آبی با شلوار جین پوشیده بود با چهره ای مضطرب جلوی سینما ایستاده بود و سرش پایین بود. من رفتم خودم رو معرفی کردم و خیلی محترمانه و مودب جوابم رو داد و بعد دیگه هر دو در سکوت منتظر سحر موندیم که چند دقیقه بعدش رسید. حسابی خوشگل شده بود و برق خوشحالی توی چشماش بود انگار پازل زندگیش بالاخره جور شده بود و حالا وقتش بود که انتقام همه سختی های گذشته رو از زندگی بگیره. با هم با خجالت سلام علیک کردن و سعید انقدر محجوب و مودب بود که سحر رو هم شما خطاب می کرد. در برابر این پسر کمرو سحر شر و شیطون تر به نظر می رسید مخصوصا حالا که اعتماد به نفسش بیشتر شده بود.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

دیگه وقتش بود که فیلم شروع شه و فرصت حرف بیشتر نبود پس سعید رفت جلو که بلیط بگیره اما بلیط فروش بهش گفت که چون به جز شما ۳ نفر کسی این ساعت برای تماشای فیلم نیومده فیلم پخش نمیشه و این سانس کنسله. یهو استرسی شدیم چون وسط بازار بودیم و جایی نبود بریم و به زودی همه جا شلوغ میشد. سعید گفت که با ماشین اومده و میتونیم بریم سوار شیم یه جایی پیدا کنیم بریم اونجا. چون چاره ای نداشتیم قبول کردیم. البته قبلش ازشون خواستم صبر کنن تا من برم مغازه همون بغل یه چیزی بخرم و سریع برگردم. رفتم مغازه و وقتی برگشتم صحنه جالبی دیدم سعید و سحر که دیگه حواسشون به من نبود کنار هم روی سکوی جلوی مغازه نشسته بودن و سراشون نزدیک هم بود و حرف می زدن. معلوم بود دیگه یخ بینشون شکسته و شدن همون دو تا جوونی که هزاران حرف برای گفتن به همدیگه داشتن. من که رفتم سمتشون پاشدن و به سمت ماشین رفتیم.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

تو ماشین هم حسابی حرف زدیم و سعید از زندگی خودش گفت اینکه کارش جور شده و الان دوره آموزشی داره میره و بعدش استخدام میشه و خیلی دوست داره بتونه بره آمریکا و کنار عموهاش و برادرش زندگی کنه. ماشینش مدل بالا بود و از سر و لباس و کفش و عینک و ساعتش هم معلوم بود که وضع مالی خیلی خوبی دارن. آهنگ گوش می دادیم و سحر با آهنگ می خوند و سعید هم با ذوق نگاش می کرد. بعد هم رفتیم ساندویچی و به جای سحر سعید مهمونمون کرد. یه کتاب شعر هم که برای سحر کادو اورده بود بهش داد. این اولین و آخرین باری بود که من سعید رو دیدم چون شهر دیگه ای دانشجو بودم. اما خیالم راحت بود که هم پسر سالم و مودب و موجهیه هم خانواده اصیل و خوبی داره. یه جورایی خیالم راحت شده بود که سحر گیر آدم بدی نیفتاده و این شانس رو داره که بالاخره یه زندگی شاد و خوب رو تجربه کنه. اتفاقا دوست خواهرم همسایه ی قدیمی خانواده سعید بودن و تونستم ازش پرس و جو کنم و می گفت همه سعید رو به پاکی می شناسن و نه لب به سیگار می زنه نه مشروب.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
باش تو بزار بدش خرف میزنیم🤣🤣🤣

خیلی تند می خونی من یه دور که خودم میخونم بخش بعدی رو میذارم   

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

دانشگاه که شروع شد کار سعید هم شروع شده بود و هر روز از اون سر شهر ساعت ۷ صبح میرفت سمت خونه سحراینا و اونو از ایستگاه اتوبوس سر خیابونشون سوار می کرد می رسوند دانشگاه و خودش می رفت سر کار. کلاسای سحر معمولا تا عصر طول می کشید و بعدش هم می رفت استخر دانشگاه که نجات غریق بود. سعید که کارش زودتر تموم میشد می رفت ماشینو تو خیابون نزدیک دانشگاه پارک می کرد و تو ماشین میخوابید تا سحر برسه و با هم برن یه دوری بزنن و یه چیزی بخورن و برسوندش خونه تا باز فردا روز از نو روزی از نو.

اینجوری عاشق و دلبسته ی هم بودن و روز به روز به هم نزدیک تر می شدن تا اینکه کم کم حرفا و خیالپردازیاشون در مورد ازدواج هم شروع شد و با همدیگه در مورد وسایلی که برای خونشون میخواستن بخرن یا اسم بچه هاشون یا سفرایی که میخواستن باهم برن صحبت می کردن. سعید هم که عشق آمریکا رفتن بود و هر سال لاتاری ثبت نام می کرد هم خودش و هم سحر رو و می گفت آرزوشه با هم ازدواج کنن برن آمریکا تا از همه چی دور باشن. اون موقع سحر نمی فهمید منظور سعید از اینکه از همه چی دور باشن چیه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
خیلی تند می خونی من یه دور که خودم میخونم بخش بعدی رو میذارم    

ن نخون تو فقط بزار 

من عاشق داستانم خیلییییییییییی دوس دارم بخونم 

وقتی تو جواب کاربرارو‌میدی ی بغیر داستان چیزی میگی من هرس میخورم🤣😤

ن نخون تو فقط بزار  من عاشق داستانم خیلییییییییییی دوس دارم بخونم  وقتی تو جواب کاربرارو ...

آخه میخوام غلط املایی نداشته باشه   نگران نباش همه شو دارم میذارم فقط بخشای کوچیک میذارم که قابل خوندن باشه

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

چندماه بعد از دوستیشون تولد سحر بود و سحر که گوشی خوبی نداشت و همیشه گوشی های دست چندم و خراب فامیل دستش بود از سعید یه گوشی خیلی جدید و گرون کادو گرفت. اولش اصلا نمی خواست قبول کنه اما سعید انقدر اصرار کرد و به عشقش پافشاری کرد و حتی گریه کرد که سحر قبول کرد. سعید بهش می گفت تو فقط دوست دختر من نیستی من حس می کنم تو همسر من هستی و من شوهرتم و باید هواتو داشته باشم و همیشه کنارت باشم و نذارم کم و کسری داشته باشی یا آب تو دلت تکون بخوره. کور از خدا چی میخواد؟ برای سحر همه ی اینا مثل یه رویا بود.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من

یه روز ظهر که سحر و سعید یه گوشه ای از شهر تو ماشین پارک شده نشسته بودن و برای ناهار ساندویچ می خوردن و با هم حرف می زدن یه بسیجی موتوری زد به شیشه ماشین و شروع کرد به گیر دادن و بی سیم زدن. با وحشت و ترس و التماس و رشوه از دستش فرار کردن و سحر که حسابی ترسیده بود و به شدت عصبی شده بود شروع کرد به گریه بی اختیار. اونجا بود که برای اولین بار سعید پیشنهاد کرد به جای اینکه تو شهر بچرخن که ممکنه بگیرنشون یا آشنایی ببیندشون برن خونه ی سعیداینا که خالی بود. سحر که هم ترسیده بود هم به سعید اعتماد داشت قبول کرد و این اولین باری شد که با هم بودن... این موضوع خیلی بیشتر به هم نزدیکشون کرد و دیگه بعد از اون مرتب تکرار می شد. سحر که فکر میکرد سعید مثل شوهرشه اشکالی تو این مورد نمی دید. سعید هم که یه کم اعتقادات مذهبی داشت خواسته بود از توی اینترنت متن صیغه رو پیدا کنن و بخونن و با وجود اینکه سحر می دونست چون باکره س بدون اجازه پدر این کار بی معنیه اما به خواسته سعید تن داد. اینم بگم که با وجود رابطشون سحر باکرگیش رو حفظ کرد و سعید هم بهش گفته بود معلوم نیست چه اتفاقی میفته شاید من پس فردا افتادم مردم نمیخوام مشکلی برات ایجاد بشه. اینم یکی از همون حرفایی بود که شاید سحر اون موقع نتونست معنی و مفهوم پشتش رو بفهمه.

اگه به رمان علاقمندی تاپیکی که داستان سرنوشت دوستم رو نوشتم بخون و برام نظر بذار مرسی: داستان سرنوشت تلخ و رابطه عجیب دوست من
2825
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قیافه بچه وقد

maix | 14 ساعت پیش
2791
2779
2792