5سالی هست ازدواج کردن یه دختر دوسال و نیمه دارن سنشون بالاس 40 و خورده هستن
بخدا داییم بهترین عروسی و طلا و بهترین تالارو ماشین عروس و قربونی و کیک چند طبقه و خرید و همهههه چی هیچی کم نذاشت براش وضعش خوبه 2 تا ماشین داره یه خونه بانمای رومی تو تهران. تک پسره. شغلش آزاده. از هیچی برای زن و بچش دریغ نمیکنه ماها هیچکدوم اصلا خونشون نمیریم ک راحت باشن و مزاحمشون نباشیم نه که اصلا نرفته باشیم هممون فقط 1 بار رفتیم خونشون چون بقول زنداییم خونشون کوچیکه یموقع تنگاتنگ نخوابیم
فکر کنید مادربزرگم براش یه سرویس طلا خرید بجای اینکه داییم بخره این مسئولیتو داد به خالم گفت دستم خالیه برام قسطی بخر شوهرخالم به مادربزرگم گفت 2 تومن کمک کن بسه انقد زیادی انجام نده سوتفاهم میشه گوش نداد
این دختر فرشته بوذ فرشتههههه بخدا داییم گاهی بخاطر بچه سرش داد میزد یا هرچی میگفت این یه کلام جوابشو نمیداد ما همش به داییم میگفتیم گناه داره بی کس و کاره مگه. عزیزم بهش میگفت مدیونی بخوای به این دختر حرف بزنی.خالم زنگ میزد یادش میداد امروز روز زنه گل بخر کیک بخر برو بوسش کن نوازشش کن. مامانم زنگ میزد ببر بیرون بچرخه یا بفرست بیاد شمال دلش میگیره هرموقع خرید میکردیم 3 تا بود یکی برای بچع من یکی برای خواهرم یکی برای بچه اون! هیچ جا کمبود نداشت بگیم کم گذاشتیم بقران یه تکپوششو بفروشه کل زندگی من یکیو میتونه بخره تمام طلاهاش 24 عیار
300 میلیونم داییم گذاشته تو حسابش!
تا 4 روز پیش ک یهویی داییم اینا رفتن شمال عزیزمو برداشتن بردن تهران خونشون که مثلا حال و هوا عوض کنه!
پدربزرگ من همیشه میگفت خونه رو بزنید بنام پسرم هرچی موندو سهم کنید بین خودتون ولی خونه رو بدید به برادرتون
خالم اینام تو خونه عزیزم زندگی میکنن که نگهش دارن و مراقبش باشن
اینا عزیزمو میبرن تهران بعد میبرنش بنگاه! عزیزم میگه به بنگاهی گفتم من ناراحتی قلبی دارم مریضم توروخدا بگو منو برای چی اوردن اینجا خونه قراره به نام کی بشه میگه بنگاهی گفته به نام پسرت!!
خونه رو میزنن بنام زنداییم با کلاهبرداری!
زنش حالا هرچی از دهنش درومده به مادرم و خالم پیام داده که به تو چه ربطی داشت برام سرویس بخری تو 6 ساله داری تو زندگیم دخالت میکنی تو یه مستاجری تو خونه من. خواهرام خوشبختن من بدبخت شدم. خالم میگه یجوری حرف میزد منظورش این بود دگ نمیخواد با دایی زندگی کنه و میخواد با یکی دگ باشه! داییم میگه غلط کردم گو. ه خوردم زدم بنامش فکر نمیکردم همچین آدمی باشه
حالا تو این چند سال عزیزم هربار مینشسته پیش عروس خانومش از دامادش یعنی شوهرخالم بد میگفته چیزای مثبت 18
مثلا ینمونش گفته این پیش من اونجاشو میخارونه هی به خوش چنگ میزنه.یا دخترام بهت حسودی میکنن درصورتی ک بخدا اینجوری نیست
هرچی پته اینور داشته اونور ریخته رو آب
بعد کلاهبرداری که به زنداییم گفته میرم به پدرت میگم چه بلایی سرم آوردی اونم گفته منم میرم به دامادت میگم چیا پشتش بمن گفتی برگای هممون ریخته
ویلای به اون درندشتی به چوخ رفت 🤐
اصلا باورمون نمیشه زنداییم این چیزارو گفته 6 سال مثل ماه جلومون درخشید آخرش چه بلایی سرمون آورد