سلام عزیزم
خیلی اذیتش میکردم خیلی
لجبازی میکردم
سراینکه محبت نمیکنم و سردم بحثامون شروع شد
آخرشم من امیکرون گرفتم حالم بد بود گفت یا میری دکتر یا دیگه به من پیام نده
منم اول گفتم نمیرم بعدش گفتم میرم
خیلی ناراحت شد همش میگفت یعنی من ارزش یه دکتر رفتنم ندارم
دیگه ناراحتیامون شروع شد
الانم 14روزه کات کردیم
تو این 14روز دوبار باهمدیگه حرف زدیم
دیوونه ایم همو دوست داریم اما نمیتونیم باهم باشیم
دیشب الکی گفتم قرص خوردم راحت شم گفتم باهاش چالش برم
دیوونه شده بود رفت اونم یه مشت قرص ریخت تو دستش گفت یا میری به مامانت میگی حالت بده یا منم اینا رو میخورم
همش میگفت غلط کردم بیا همه چیو درست کنیم تو فقط برو به مامانت بگو قرص خوردی
آخرش گفتم چالش بود باور نمیکرد همش میگفت خودتی
گیر داده بود برو به مامانت بگو ویس هم بگیر بفرست
میخواست قرصا رو بخوره اه چه شب بدی بود دیشب
هووف چقدر خوب بودن اون روزا