خسته شدم دیگ
کم آوردم
نمیکشم
بخدا دیگه نمیتونم ادامه بدم، هفده سالمه
تو خانواده ای بزرگ شدم که پدر مادری کردن رو بلد نبودن
من کلی هدف واسه ایندم چیدم که دارم واسش تلاش میکنم
امتحانات ترم امسالمون خیلی سخت بود ، من شبا میخوندم باز ساعت پنج صبح بیدار میشم میخوندم
اما کشش نداشتم ، نمیتونستم
هر روز مامانم بهم میگفت تو در اینده هیچی نمیشی به جای اینکه بهم امید بده اینو میگف
تا اینکه رفت کارنامم رو گرفت معدلم کم شدم
اومد خونه هر چی از دهنش در اومد گفت دیشبم با بابام اومد اروم کلی حرف زدن باهام که درس بخون
خیلی تلاش کردمممم بخدا 😭 تا اینکه امروز به نت مامانم وصل شدم واسه کلاس انلاین ، نتش قطع شد یهو که مدیر زنگ زد چرا تو لایو نیستی بعد که با مدیر صحبت کردم مامانم چنان صداشو برد بالا گفت نت ضعیف بود میگفتی گوشیمو میدادم بهت داشتی چیکار میکردی تو گوشی که سر کلاست نبود و فلان ، بعد پولام رو گرفت ، گفت دیگه هیچی نمیدیم بهت تموم شد تا امشب بابات بیاد
مطمئنم بابامم بیاد این گوشی که دستمم هس رو ازم میگیره و کلی داد و بیداد میکنه
من قبلا یه بار سر مسئله عشقی قرص خوردم اما کسی نمیدونه حتی مامانم باعث جدایی شد
بخدا دیگه نمیکشم
قرصا رو جمع کردم ، دو دلم ، ببینم میتونم منصرف شم یا نه
امروز واسه ناهار اصلا صدامم نزد 💔
دلیلی ندارم واسه زنده موندن
به خداوندی خدا امروز خودمو میکشم ، داغمو میزارم رو دلشون که هرچند فکر نکنم مهم باشه واسشون