عزیزم در رابطه با ازدواج یه بار خودش بحثشو کشید وسط
من بهش گفتم اگه منو میخوای باید یه شغلی داشته باشی
22سالشه
از وقتی که من اونجوری گفتم خیلی تلاش کرده
از اون موقع تا حالا داره درس میخونه شبا تا 4صبح درس میخونه
همشم بخاطر من
میگه من دانشگاه پزشکی قبول شدم
اون موقع میایم با خانواده که واسه خودم شی
نمیدونم والا
اون روز میگفت یکی از رفیقام گفته یه دختره هست واست جورش کنم رل بزنید
میگفت گفتم خودم متعهدم
دوستش گفته بود وقتی از هم دورین فایده ای نداره الان مثلا چرا باهاش موندی نه همو میبینین نه چیزی
اینم گفته بود چون دوسش دارم چون شده کل زندگیم و یه روزی همه ی این دوریا رو جبران میکنیم
منم حرفای دوستشو که فهمیدم بهش گفتم خب راست میگه رفیقت حق با اونه
برو با یه دختر شهر خودتون رل بزن
و تا پای تموم کردن رابطمون رفتم و خیلی هم جدی بودم
شاید باورت نشه زنگ زد بهم گریه میکرد تروخدا این بحث مسخره رو تموم کن تو بری من نمیتونم نفس بکشم و تو بری زندگیمم میره و از این حرفا
همش گریه میکرد
منم تموم کردن خیلی واسم سخته خیلی
اون صدای بغض دارشو که شنیدم دیگه هیچکاری نتونستم کنمو باهمیم ...