سنم کمه و ۱ ماه نیس عروسی کردم با تموم آرزوهایی که داشتم همشون بهم خورد چون مادرشوهرماومده و با ما زندگی میکنه و ماهم بخاطر یه کاری اومدیم یه شهر دیگ زندگی برام شده جهنم هر لحظه قیافشو میبینم اعصابم خورد میشه از یه طرف هم درس میخونم میخوام دانشگاه قبول بشم ولی اومده با ما و من هم حالم خوب نیس شوهرمم آدمیه که نمیشه چیزی بهش گف
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
سخت که واقعا سخته اما قرار نیست برا این مسئله با شوهرت مشکل پیدا کنی و توخاتواده شوهرت بد بشی و ازچشمشون بیفتی. مخصوصا که همسرت اگه باهاش دوستانه هم صحبت کنی قبول نمیکنه مادرش باهاش نباشه. پس باید شما وجود مادرشوهرت و نادیده بگیری درکنار اینکه احترامشم حفظ میکنی راحت و شاد لحظه های خوبی برا شوهرت و خودت بسازی .