پوستت شیر و لبت سیب و دھانت عسل است
آن بھشتی ک خدا گفت بہ گمانم ک تویی
خواب دیدم نیستی تعبیر آمد میرسی
ھر چہ من دیوانہ بودم،ابن سیرین بیشتر
در میان قنوت ھایم زین پس این چنین میگویم
ربنا وصلنا آغوش دلدارنا
من کجا مثنوی و شعر و غزل میخواھم؟
شاعری مال خودت بوس و بغل میخواھم