اگه بگم بازم امروز اینقدر اومد توی فکرم که فکرم فقط برگشت شد مسخره است؟!
اما واقعیته...
اونقدر اومد از دم باز کردن چشمام تو ذهنم که حوصله و توانم از دست رفت و در ادامه روز به خودم قول دادم بیخیالش بشم و نرم سمتش و برای خودم یه زندگی خوب بسازم
و باز به یک ساعت نرسید، که با تلفن خواستگار و اینا بازم به این فکر کردم که من فقط اونو میخوام و باید هر طوری هست برش گردونم
+ثبات افکارم خودمو کشته
+خسته شدم از تکرار این حس ها
+راه برگشت و برگردوندنش چیه؟!
+چی باید بگم برگرده چیکارکنم