ولی این وسط اهانت ب هیچکس نمیکنم چون همه جا بد و خوب داره عشق من ب حضرت ابوالفضل رو قبول داشت یعنی ما ترکا اعتقاد شدید بهش داریمو داشتیم محرم ها ۵ روز نزدی ب عاشورا هر عصر منو میبرد خونه مامان تا تو تکیه ها و روضه ها شرکت کنم و آخر شب میومد منم میبرد نه ک شب بخوابم نه .این قرار ما بود و من ب همینم راضی بودم خودش اهل هیئت و اینا نبود و تو اوج دعوا شده بود نقطه ضعف من ک چ فرقی بین من و تو حسینی و منم خیلی بهم بر میخورد ولی راصی بودم ب رضای خدا.اون مدت ک مریض بودم قبل دخترم قرار بود اینور برن کربلا یعنی مادر شوهر و مادر بزرگ و فامیلی خانم شوهرم.خوب چون نگهبانم میومد شوهرم گفت میزارم بری ولی از شانس شوهرم ک راصی نبودم ی هفته بیمارستان بستری شدم و نشد ک برم.