2777
2789
عنوان

ارباب🖤

1771 بازدید | 76 پست

این نمکدان حسین جنس عجیبی دارد


هرچقدر میشکنیم باز نمک میریزد ..

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ

دخترا من تو این چند سال کلی برای مربی و برنامه‌های مختلف هزینه کردم ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای که میخواستم نگرفتم.

یکی از دوستام فیتامین رو معرفی کرد و الان بعد از ۶ ماه واقعاً تغییر رو حس میکنم، حتی اطرافیانم هم متوجه شدن 😅

خوبیش اینه که هم تو خونه میشه تمرین کرد هم باشگاه. گفتم اینجا معرفی کنم شاید به دردتون بخوره ❤️

من از  امام حسین معجزه دیدم تو زندگی خودم بعضی وقتها میگم داستان زندگیمو تایپ کنم ولی بعد میگم ...

همینجا بزار 

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ
ترو خدا دوستان هرکس تو این شبا دلش شکست و برا ارباب لرزید من دعا کنید دیگه رسیدم ته ته دنیا😭😭😭 ...

راحت باش عزیزم خدا کمکت کنه

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ
همینجا بزار 

راستش از اول شروع میکنم حدودا ۱۸ سالم بود ک با شوهرم دوست شدم باهم حرف میزدیم خوش رفتار بود با ادب و هیچ چیز بدی نداشت یکم پر استرس بود ولی چیزی ازش ندیدم .آمد خاستگاریم .بابام موافق نبود میگفت ما ترک و اینا کرد باهم نمیخونیم اما وقتی ب مامانم گفتم پسر خوبیه و ب مامانم گفتم بابا رو راضی کن و اونم با یکم گیر راضی شد.البته همه چی رو خلاصه میکنم زیاد تو جزئیات نمیرم

البته اینو بگم بابام مامانم دامادامون داداشام ب طور جدی رفتن پرس و جو کردن و مو رو از ماست کشیدن بیرون ولی کسی جز خوبی چیزی ازش نگفتن.بگم خانواده شوهرم ۳ تا خواهر و دوتا برادر بودن و ی مادر مطلقه ک همه سرپرستشون شوهر من  بود ک اینا رو هم بعده ها فهمیدم

حالا ک نوشتم تا آخر میرم

بگو من آخرش میخونم ب دخترم غذا بدم

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ

با یکم گیر و مشکل باهم نامزد کردیم.شوهرم گفت زودتر عقد کنیم بعد حالا عروسی اینور اونور شد اشکال نداره ولی نمیفهمیدم این همه عجله واسه چی بود ولی الان خوب میفهمم.بعد ی هفته عقد شدیم.رفته ام قاطی خانواده شوهرم چشمتون روز بد نبینه من اصالتا ترک زبونم اما مادرم تو سن ۱۴ سالگی آمدن تهران و همه متولد تهرانیم.ی بچه فارس با ریشه و عقاید ترک قاطی ی خانواده شدم ک آنچنان تعصب خاصی نداشتن خیلی خیلی پایبند ب رسم و رسوم الکی خودشون ب قرآن اعتقاد دارن ولی بقیه هیچی کفر امام و پیغمبر و دلم چی بگه براتون

حالا اونا ب کنار شوهرم یه چادر کرد تو سر من و گفت همه این محل منو می‌شناسن دوست دارم زنم چادری نباش حالا با یکم گیر پوشیدم و آقا بد دل تشریف داشتن ولی تو اون مدت خودشو خیلی کنترل میکردن البته الان اینا رو میفهمم چون وقتی ی ناشناس ب گوشیم زنگ زد گوشی رو ازم گرفت و رفت و بعد ۱۰ دقیقه آمد و با عصبانیت گفت بریم خونه تون و دیگ حتی ی بار دیگ پامو خونه شون نذاشتم تا عروسی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108