راستش از اول شروع میکنم حدودا ۱۸ سالم بود ک با شوهرم دوست شدم باهم حرف میزدیم خوش رفتار بود با ادب و هیچ چیز بدی نداشت یکم پر استرس بود ولی چیزی ازش ندیدم .آمد خاستگاریم .بابام موافق نبود میگفت ما ترک و اینا کرد باهم نمیخونیم اما وقتی ب مامانم گفتم پسر خوبیه و ب مامانم گفتم بابا رو راضی کن و اونم با یکم گیر راضی شد.البته همه چی رو خلاصه میکنم زیاد تو جزئیات نمیرم
البته اینو بگم بابام مامانم دامادامون داداشام ب طور جدی رفتن پرس و جو کردن و مو رو از ماست کشیدن بیرون ولی کسی جز خوبی چیزی ازش نگفتن.بگم خانواده شوهرم ۳ تا خواهر و دوتا برادر بودن و ی مادر مطلقه ک همه سرپرستشون شوهر من بود ک اینا رو هم بعده ها فهمیدم
با یکم گیر و مشکل باهم نامزد کردیم.شوهرم گفت زودتر عقد کنیم بعد حالا عروسی اینور اونور شد اشکال نداره ولی نمیفهمیدم این همه عجله واسه چی بود ولی الان خوب میفهمم.بعد ی هفته عقد شدیم.رفته ام قاطی خانواده شوهرم چشمتون روز بد نبینه من اصالتا ترک زبونم اما مادرم تو سن ۱۴ سالگی آمدن تهران و همه متولد تهرانیم.ی بچه فارس با ریشه و عقاید ترک قاطی ی خانواده شدم ک آنچنان تعصب خاصی نداشتن خیلی خیلی پایبند ب رسم و رسوم الکی خودشون ب قرآن اعتقاد دارن ولی بقیه هیچی کفر امام و پیغمبر و دلم چی بگه براتون
حالا اونا ب کنار شوهرم یه چادر کرد تو سر من و گفت همه این محل منو میشناسن دوست دارم زنم چادری نباش حالا با یکم گیر پوشیدم و آقا بد دل تشریف داشتن ولی تو اون مدت خودشو خیلی کنترل میکردن البته الان اینا رو میفهمم چون وقتی ی ناشناس ب گوشیم زنگ زد گوشی رو ازم گرفت و رفت و بعد ۱۰ دقیقه آمد و با عصبانیت گفت بریم خونه تون و دیگ حتی ی بار دیگ پامو خونه شون نذاشتم تا عروسی
البته باهم حرف میزدیم ولی میگفت تو یکم مشکل داری بعدا خودم درستش میکنم و میگفتم یعنی چی میگفت از نظر قومیتی میگم ولی نگو ی اش پخته برام ی وجب روعن روشه