2777
2789
عنوان

ارباب🖤

1771 بازدید | 76 پست

این نمکدان حسین جنس عجیبی دارد


هرچقدر میشکنیم باز نمک میریزد ..

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ

من برای دخترم که امسال کنکوریه خیلی آکادمی‌ها رو بررسی کردم، آکادمی مهر رو هم دیدم، چیزی که برام جالب بود تعداد زیاد رتبه‌های برترشه. ظاهراً رکورددار بیشترین تعداد رتبه‌های برتر کشوره.

گفتم اینجا هم معرفی کنم شاید به درد مامان‌هایی بخوره که بچه‌شون کنکوریه 🌱

mehredu.com

من از  امام حسین معجزه دیدم تو زندگی خودم بعضی وقتها میگم داستان زندگیمو تایپ کنم ولی بعد میگم ...

همینجا بزار 

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ
ترو خدا دوستان هرکس تو این شبا دلش شکست و برا ارباب لرزید من دعا کنید دیگه رسیدم ته ته دنیا😭😭😭 ...

راحت باش عزیزم خدا کمکت کنه

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ
همینجا بزار 

راستش از اول شروع میکنم حدودا ۱۸ سالم بود ک با شوهرم دوست شدم باهم حرف میزدیم خوش رفتار بود با ادب و هیچ چیز بدی نداشت یکم پر استرس بود ولی چیزی ازش ندیدم .آمد خاستگاریم .بابام موافق نبود میگفت ما ترک و اینا کرد باهم نمیخونیم اما وقتی ب مامانم گفتم پسر خوبیه و ب مامانم گفتم بابا رو راضی کن و اونم با یکم گیر راضی شد.البته همه چی رو خلاصه میکنم زیاد تو جزئیات نمیرم

البته اینو بگم بابام مامانم دامادامون داداشام ب طور جدی رفتن پرس و جو کردن و مو رو از ماست کشیدن بیرون ولی کسی جز خوبی چیزی ازش نگفتن.بگم خانواده شوهرم ۳ تا خواهر و دوتا برادر بودن و ی مادر مطلقه ک همه سرپرستشون شوهر من  بود ک اینا رو هم بعده ها فهمیدم

حالا ک نوشتم تا آخر میرم

بگو من آخرش میخونم ب دخترم غذا بدم

﷽‌من خوבمم ..نـہ تنـבیسے از اونچـہ ڪ בیگراט می‌پسنـבט .. نـہ تقلیـבے از اونچـہ ڪ بهش باور نـבارم .. من با تمام کم و کاستیا خوבمم ـ‌ٖؒ

با یکم گیر و مشکل باهم نامزد کردیم.شوهرم گفت زودتر عقد کنیم بعد حالا عروسی اینور اونور شد اشکال نداره ولی نمیفهمیدم این همه عجله واسه چی بود ولی الان خوب میفهمم.بعد ی هفته عقد شدیم.رفته ام قاطی خانواده شوهرم چشمتون روز بد نبینه من اصالتا ترک زبونم اما مادرم تو سن ۱۴ سالگی آمدن تهران و همه متولد تهرانیم.ی بچه فارس با ریشه و عقاید ترک قاطی ی خانواده شدم ک آنچنان تعصب خاصی نداشتن خیلی خیلی پایبند ب رسم و رسوم الکی خودشون ب قرآن اعتقاد دارن ولی بقیه هیچی کفر امام و پیغمبر و دلم چی بگه براتون

حالا اونا ب کنار شوهرم یه چادر کرد تو سر من و گفت همه این محل منو می‌شناسن دوست دارم زنم چادری نباش حالا با یکم گیر پوشیدم و آقا بد دل تشریف داشتن ولی تو اون مدت خودشو خیلی کنترل میکردن البته الان اینا رو میفهمم چون وقتی ی ناشناس ب گوشیم زنگ زد گوشی رو ازم گرفت و رفت و بعد ۱۰ دقیقه آمد و با عصبانیت گفت بریم خونه تون و دیگ حتی ی بار دیگ پامو خونه شون نذاشتم تا عروسی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2834
2835
2108