من نوزده سالمه یکم گیجم دختر محدودی بوذم تو جامعه نگشتم هیچجا نرفتم هیچی بلد نیستم ن از صلیقه ن هیچ شوهرم وقتی باهم میریم خرید خاهرش باهاشه همش از اون نظر میپرسه انگار ک من نیستم بعد ک میگمش چزا یا ناراحت میشم میگ تو صلیقت گوهه یا میگ کفشاتو پاک کن کفی بزار توش و فلان مبگ تو پلشتی پخمه اب و از این حرفا وقتیم اسم جدایی میارم ب شدت عصبی میش و میگ حتما ب کس دیگ وابسته ای ک برات راحته جدایی و این حرفا میدونم دوسم داره ولی ابنجور رفتار میکن باهام میگ بعدا باد میگیری خودم یادت میدم و فلان هوف