سلام خانم ها انگار من جز اینجا و شما ها کسی و ندارم که درد و غمم و ببرم حالم خیلی خرابه خسته شدم از زندگی از بس که تو این زندگی بی محلی دیدم از شوهرم بدم میاد دیگه حتی دلم نمیخواد ریختش ببینم من ۶ ساله ازدواج کردم تو این ۶ سال هر وقت من برای خرید یا آزمایش ویا بخاطر چیز خواصی باید میرفتم شهر و به شوهرم نیاز داشتم اون همیشه امروز فردا میکرد آنقدر امروز فردا میکرد که کلا یا خوب میشدم یا خریدام یادم میرفت یا وقت نسخه پزشک میگذشت و دیگه منم ول میکردم همش این نیست این تازه یه جای غصه هاس هر بار که برم خونه بابام با دعوا نرم حتما بعد اومدنم دعواس من و خونوادم تو ی روستا زندگی میکنیم عروس ها اینجا روزی دو دفه به خانوادشون سر میزنن من که تا حالا نشده یه بار با دل خوش بهشون سر بزنم یا دو روز یک بار میرم یا سه چهار روز میگذره میرم تلخ تر از اینام اینه که خونواده اش کاملا بی شور تر از خودش ان از اون مامان عوضیش گرفته و خاهر پر رو و بی تربیتش تا اون داداشای چش دریده و آشغال ش اونم از باباش ک سه ساله دارن واسمون خونه میسازن آقا ۳۰۰ ملیون داده ماشین شاسی بلند خریده میگه واسه خونه پول نیست شوهرم که نوکر در خونه باشه جمعه قرار اعزام بشه بره سر بازی هنوز خونه برا من و بچش آماده نکرده من آزمایش داشتم ۳ماه آزمایش مونده رو تاقچه خاک میخوره ۱۵ روزه پریودم قطع نمیشه من و امروز نبرد دکتر گفت کار دارم من احمق دیشب براش کیک خریدم خونواده هارو دور هم جمع کردم آقا پاشد رفت تو صحرا پیش دوستاش که براش جوجه زدن حتی ی تشکر خشک و خالی هم ازم نکرد دارم دق میکنم اینا رو اینجا نمینوشتم دلم میترکید 😭😭💔