صبح با هیاهوی باد بیدار شدم
دست آفتاب بر شانه هایم خورد
و عطر یاس مشام اتاق را در بر گرفت
صبح دیدم می توانم دوباره عاشق باشم
وقتی بلبلی غزلی عاشقانه را در پهنای طبیعت به زمزمه نشسته
وقتی چمنی رقصان شده
و آسمان که خود را از زندان تاریکی نجات بخشیده
صبح همه چیز میخواهند من عاشق باشم
و چه زیبا دوباره نسیم بهار بودن را نقاشی می کند ....
بداهه#