من که قدیمی هستم هم فامیل بودیم هم همسایه از مدرسه که میرفتم عاشق بودم از دور میدیدمش دلم هُری میریخت، قلبم تند میزد، شقیقه هام میسوخت ولی هیچ کس نمیدونست همه چیز در حد نگاه بود و چند کلام حرف عادی ولی به مرور زمان همه متوجه شدن و توی یه مراسم تو ماه محرم مامانش شروع کرد به ابراز علاقه به وصلت و.....
تو اکیپه دوستیمون بود دعوت شده بود از اولش من می گفتم اه باز اینم اومد ، عشق با نفرت شروع شد، ولی بعد.... الان ١٠ ساله دوستیم والبته دیگه همه میدونن و یه جورایی میشه گفت نامزدیم
نازی سه سال اول که اصلا دوستش نداشتم بعدم درس و کار و .. بعدم اون رفت واسه ارشد ، بعدم یکی دو تا عزیز از دست دادیم ، الانم منتظریم درسش تموم شه ، ولی ذره ای پشیمون نیستم دوستی باهاش خیلی خوبه ، بدون اجبار متعهد بودن خیلی می چسبه
ما دانشجو بودیم و هر دو تعریف نباشه زیاد خاطرخواه داشتیم،وقتی اولین بار همو دیدیم نزدیک به یک دقیقه بروبر از روبرو همو نگاه کردیم و تو دلمون گفتیم ای خداااااااایعنی میشه عزیز من بشه
مردم شهری که همه در آن می لنگند به کسی که راست راه میرود می خندند😕
دو نفر بدون آون که بدونند جدا جدا منو به شوهرم معرفی کرده بودند
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...