دوباره یادت افتادم
قاب چهره خندانت بر واگن قطار فکرم سوار شد
و بر طاقچه دلم جا دادمش
دوباره یادت افتادم
انگار گره های خاطراتت با تار و پودم وجودم در هم تنیده شد
و شعر شکل گرفت
طوفان هیجان مرا در خود بغل کرد
و کلمات تندباد سخت عشق را
در پهنه غزلی تازه شکل داد
دوباره یادت افتادم
انگار نامیرایی
بدون فراموش شدن
موجی که همیشه ایستاده
موجی که هیچ وقت در خاطرم نمی افتد ....
بداهه#