چه می شود عصرها خنده هایت را پهن حیاط کنی و درخت وسط حیاط هم سرسبزتر بازی کند
چه می شود حوض نقاشی را چشمهایت به آغوش کشد و ماهی از دیدگان تو به وجد آید و رقصی تازه کند ...
چه می شود خاطراتت که کودکی های همه ماست
قایم باشک خیال مثبتی است که در آن حضور داری
در پهنه غروب
روی عکس خورشید بیندازی
و از هوایت دوباره پر شوم...
رفته ای؟ باشد
من در حال تو، در سایه مهربانی تو نشسته ام
همان جای همیشگی
تقاطع لبخند خیابان محبت کوچه دلتنگی ....
بداهه#