مامانم زنگ زد گفت میخوام بیام پیشت گفتم بیا بعد پرسید کی خونس گفتم شوهرم گفتشخب نمیام چون شوهرت خونس پرسیدم چرا یهو بغضش پوکید گفت چون نتونست دخترمو خوشبخت کنه نمیخوام ببینمش..راست میگه همسرم نتونست خوشبختم کنه گریم گرفت که بخاطر انتخاب اشتباه من خانوادم دارن عذاب میکشن
اومد بالا دید دارم گریه میکنم گفت چی شده گفتم هیچی دلم گرفته کلی سمج شد که چرا گفتم اگه بگم شاید ناراحت شی و اینا ولی دیگه خیلی پیله کرد گفتم بخاطر اینکه پنج سال تلاش کردیم هر چی بدست اوردیمو از دست دادیم همه پس اندازمون خونمون ماشینمون(پدرش همرو خورد یه لیوان ابمروش) ، تو بیکار شدی از شانسمون سر بیکاریت باردار شدم ، دوس دارم پیش خانوادم از خوشبختیم بگم ولی احساس خوشبختی نمیکنم دلم برا بچم میسوزه که تو دو متر جا بخاطریکه کولر نداریم نمیتونم براش اتاق درس کنم وسیله هایی که دوس دارمو براش بخرم ..میدونید بچه ها خستم از اینکه بخوام باز از صفر شرو کنم اونم تو این شرایط مملکت یه سونوگرافی معمولی برا کلیه پونصد تمنه
خستم از اینکه صبحا پا میشم و همه چیز مثل قبله و من نمیتونم کاری کنم خستم از اینکه هر کی با من ازدواج کرده الان به جاهایی که من ارزوشو داشتم یه روزی رسیده من هنوز رو نقطه صفرم ..تو همه شرایط کنارش بودم ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم دیگه خانوادش همه چیزمو ازم گرفتن پول ارامش دارایی دیگه نمیخام تحمل کنم دارم به طلاق فکر میکنم اما نمیدونم تو چه برحه ای برای بچه ضررش کمتره
(بچه ها یی که اران میگن بس پول بودین بچه برا چی بودمن هشت ماهمه شوهرم شش هفت ماهه بیکار شده ،بعدشم بیکار که شد ما همه چی داشتیم صد و شصتمن پس انداز ماشین خونه ،ولی پدرشون پولو دادن برا بدهی هاشون و دیگه پس ندادن ماشینمونو دزد برد تو خونشون و خونرو هم فروخت برا بدهیاش بعدشم قهر کردیم الان خودمونیم و دوتا قسط وام و پول اب و برق و گاز دوا دکتر من و جیبی که یه قرون پول نداره )