ولی امروز برای پسرم زار زدم بدترین روز جمعه عمرم بود
یه مامانِ کوچولو که فسقلیش آسمونی شدهدلم برای انگشتای کشیده و کوچولوش ، موهای مشکی ، مژه های بور و لپای گول منگولیش حسابی تنگ شده .. قدر بدونیم ... من حتی حسرت پیچیدن صدای گریه هاش تو خونه رو میکشم