امان از این دلتنگیها،انگار مغزم سر جنگ داره باهام🙄یهو خاطراتش میاد و بهمم میریزه،یکم ناراحت میشم هوس گریه بعد میگم وا چرا اینجوری میکنم رفت؟ب درک،بیخبر زن گرفت؟ب جهنم،الان خوشحاله،میره خرید عروسیش،هی دعوت و دعوت کاری دارن،باهم میرن بیرون،دستشو میگیره،حرفهای دونفره بهش میزنه،طلا میگیره براش،چاشا میخنده،منو اصلا یادش نیست،حتی شبا با یاد اون میخوابه،خوشبخت میشه
بجهننننننننم،خفه شو مغز لعنتی