تو روستا بودیم. قبلا درخت کامل اطراف خونه پوشیده مث ی خونه وسط جنگل، درختای گردو و سیب و گلابی، همه جا تاریک بود من و دوتا از خواهرام پیش هم خوابیده بودیم اون وقتا مجرد بودیم، دلم گرفته بود پنجره رو باز کردم زیر نور ماه دوتا آدم زیر درخت گردو وایساده بودن دقیق رنگ لباسشون هم معلوم بود، خواهرم نذاشت بابام بیدار کنیم، از ترس پنجره رو بستیم و خوابیدیم فرداش ک تعریفش کردیم بابام ناراحت شد ک چرا خبر ندادین