رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ ...
میروم! گفتی؛ رقیبا! چند روزی از درش وه! چه نیکو میروی! هرگز نیایی کاشکی! ای که دل بردی و جان را در بلا بگذاشتی چون ز ما دل برده ای، جان هم ربایی کاشکی! #هلالی-جغتایی🍃🌼🍃
سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن بس کن این شب ناله ها را ازچه خواهی رنج من
ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز! که سوزِ زخمِ کهنهی افسار و زین بس است از این به بعد عزیز؛ شما باش و شانههات ما را برایِ گریه؛ سرِ آستین بس است... #حامدعسگری🍃🌼🍃