سلام من دختر ۲۱ ساله ام دانشجو ام .نمیدونم چند نفر زندگیشون مثل منه. پدر من خیلی پرخاشگره و همش دنبال اذیت کردنه سر هر موضوعی .به خاطر عصبی بودنش تو فامیل و اشنا و سرکارش خیلی دعوا داشته پرونده های دادگاه و خشم بیرونش رو میاره خونه سر من و مامانم و داداشم خالی میکنه تا حالا تلفن تلویزیون و وسایل خونه زیاد شکونده .دست بزن نداره اما به شدت بد دهن حتی به باباشم فحش میده انقد بده ک نمیتونم بگم چقد خجالت ه خیلیا مارو مسخره میکنن .تا الان به یاد ندارم ک عید رو با خوشحالی شروع کرده باشیم همیشه قبل از عید با یه بهونه ای میخاد مارو اذیت کنه و اشکمون در بیاره یا حتی وقتی عروسی یا جشنی دعوت باشیم هرکاری میکنه ک گریه کنیم یا نریم .هر سری ک میخاد بیاد خونه استرس داریم .خیلی دلم میخاد بمیره بابام کارمنده از لحاظ مالی مشکل خاصی نداریم ولی به هیچ وجه زتدگی خوشی نداریم نه هیچ مسافرتی مثه خانواده های نرمال دیگ نه حتی اینکه بریم یه پارکی گردشی .خیلی دلم میگیره ک چرا ما مثه بقیه زندگی نمیکنیم نمیدونم واقعا چیکار کنم
بنظرم پدرتدن مشکل روانی داره به بیمارستان زنگ بزنین چند وقت بستری باشه
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت " در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم" من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم " یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم " من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم " تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم " من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت . بهارم رفت . عشقم مرد . یارم رفت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت / من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت به امید آبادی ایرانم...🌱🌼
زورمون نمیرسه بهش که حتی بستری بشه بعد چن وقت که بیاد بیرون روزگارمون سیاهه
شاید خوب بشه عزیزم
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت " در تهاجم با زمان آتش زدم ، کشتم" من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم " یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم " من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم " تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم " من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت . بهارم رفت . عشقم مرد . یارم رفت