به خدا از ترس و استرس هرکی منو میبینه میگه چی زدی اینقدر لاقر شدی تو جلسه خاستگاری خیلی با هم نه صحبت کردن و نه چیزی فقط کنار باباش نشسته بود وزمانی که خواس بیاد صحبت کنه اجازه گرفت ولی دیگه خیلی باهم تعاملی نداشتن
سوال پرسیدم رابطشون با خانواده گفت هروز نهایتا هر دوروز یک بار با هم تماس میگرن و از حال هم خبر دار میشن
باز یکی دیگه رفته بود خاستگاری از اخلاق بد مادر میگفت ولی ما چیزی ندیدیم و از هر کی پرسیدیم یا خبر نداشت یا گفت خوبه ولی بیشتر تحقیق کن که من خودم ترس میکنم با خاطر جمله اخرشون
چه جوری بکشم طرف خودم این رو بلد نیستم چون یه تک پسر و بچه بزرگم کسی ام ندارم راهنماییم کنه
ممنون میشم کمک کنید