بچه ها کمکم کنید ..من تو یه اتاق کوچیک زندگی میکنم باردارم هستم..دوست شوهرم با زنای متاهل رابطه داره شوهرمم شده ناجی اینا با هرکدوم دعوا میکنن سریع به شوهر من زنگ میزنن که مثلا اشتیشون بده..به شوهرم میگم میگه جوونه بزار جوونی کنه خب به من چه اون میخواد جوونی کنه چرا میاد خونه من ..بخدا خانوما حتی بچه هم دارن بچشونم با خودشون میارن شب میخوابن صبح میرن انگار خونه من شده سوییت براشون..به شوهرمم گفتم نگو بیان یا اومدن نگو بمونن میگه چه اشکالی داره شب برن کجا..چیکار کنم خسته شدم از دستشون..خوده پسره مواد میکشه زناهم براش پیکنیک روشن میکنن اینا بعد من نمیزارم شوهرم بکشه .پسره میگه یاد بگیر نگاه کن چجوری پیکنیک روشن میکنن برام
یعنی چی ببخشید مگه فاحشه خونس خانواده داره زندگی مبکنه توام بگو اون رفیق گرمابه گلستانته زندگی مشترک قوانین داره
در یک شب از شب های زیبا خدا تورا در دستانمان قراررداد و مارو لایق تو دانست از ان پس تو به زندگیمان رنگ ومعناو مفهوم دادی...پسرمون دارا عشق زندگیه مامانو باباش یه مردادیه جذاب
یعنی چی ببخشید مگه فاحشه خونس خانواده داره زندگی مبکنه توام بگو اون رفیق گرمابه گلستانته زندگی مشترک ...
انقد گفتم پارسال تازه عروسی گرفته بودم زنه با پسرش چندشب اونجا بودن خب مگه خودم دل ندارم کنار شوهرم باشه هرچی میگم میگه اون چقد بهمون کمک کرده حالا یه شب اومده اینجا