بله الان من واقعی تریناشو براتون تعریف میکنم چند سال پیش که خونمون مشهد بود اوضاعمو یکم خوب نبود مجبور شدیم بریم یه خونه قدیمی انقدر اوضاعمون بد بود الان خداروشکر عالی هستیم ولی قدیما با عموم و بچه هاش باهم زندگی میکردیم تو یه خونه بغل خونمون یه خونه خالی بود با دوتا درخت انجیر ک پسر عموهام داشتن بازی میکردن تو حیاط ک توپشون میوفته تو خونه متروکه بغلی میرن میارنو میشینن تو خونه از درخت انجیر تا میتونن میخورن ازون شب به بعد از ساعت دو شب اذان دادنشون شروع میشد انقدددددد بلد بود که من گوشامو میگرفتم میگفتم ماماااااان کرررررر شدم مامانمم منو بغل میکرد گریه میکرد مامانم ینده خدا خیلییییی میترسید شب دوم ....
شب دوم پاهای همهههههه رو حنا کرده بودن وقتی هممون صبح بیدار شدیم دیدیم همه پاهامون حنا شده البته اینم بگم جنای مسلمان بودن شب سوم من ۱۰ سالم بود دیگ خودشونو نشون دادن به من بچه هاشون البته من ناخوداگاه میرفتم باهاشون بازی میکردم و حرف میزدم در حالی ک کسی اونارو نمیدید باز مامانم گریه میکرد میترسید دستمو میگرفت میبردم خونه مامان بزرگم هرچی بابام میگفت بیا خونه مامانم نمیومد