سلام گلم من الان تاپیک شمارو دیدم
خواب میدیدم عروسیمه(حالا ن اینکه لباس عروس پوشیده باشم و ارای و اینا)
خیلیی عادی با لباس خونگی.. خیلییییی سادههه
یدفعه دعوا شد کلییی ادم بود توی عروسی
بابام با بلوچ ها دعوا میکرد(من عشقم بلوچه و این خوابم با اون ازدواج کرده بودم)
چشای بابام اشکی بود ولی گریه نمیکرد فقد اشک جمع شده بود
من خیلیییییی بیش از حد گریه میکردم و دست انداخته بودم گردن بایام ک از دعوا جدا بشه
بابام هیچی نمیگفت فقد چشاش اشکی بود
بعد من ب بابام میگفتم بابا توروخدا بابا بیخیال شو من پیش خانواده شوهرم ابروم رفت خیلیی گریه زاری میکردم
بعد دعوا اروم شد یکی از عمه هام ب اون عمه یکی میگفت حالا دلت خنک شد حالا راحت شدی انداختیشون بجون هم(ینی اون عمم باعث دعواشده بود)
همون عمم ک باعث دعواشده بود من همشش اون عممو تو دلم چیز میگفتم(همین عمم باعث شد زندگی ما در واقعیت بپاشه از همدیگه)
اخرشم با دلخوری تمام از بابام و بقیه ک شاهد دعوا بودن دست عشقمو گرفتم و گفتم بریم مسعود بریم سر خونه زندگیمون بیدار شدم دیگ