بعد یه خواستیم بریم تو حیاط ،بعد که رفتیم حیاط شبم بود که مامانم گفت بیا ببین یه گربه اینجاست .بعد هرچی گشتیم نبود .مامانم می گفت سفید بود . بعد تمام مدتی تو حیاط بودیم مامانم داشت قرآن می خواند از ترس جن😅😅😅
یه شب رفته بودیم شمال و خیلی راجب جن حرف زدیم بعد یه خواستیم بریم تو حیاط ،بعد که رفتیم حیاط ...
اخ اخ اخ ویلاهای شماللل
من خودم تو بابلسر دانشجواممم
دل به دریا زده ام باز ولی عشق مپرس حاصل اینهمه سر کوفتنم دیگر چیست تو اگر آفريننده احساس زنی پس دیگر پرسش از اینهمه دل سوختنم دیگر چیست ب دَم اینبار هم از دولت عشقت صبحی ظلمت این دل و رسوا شدنم دیگر چیست
یک بارخواهرم که معلمه توی خونه تنها بود یک دفعه ای چشمش خورد به یک کوتوله سیاه وحشتناک که یک دفعه ای غیب شدازترسش رفت دخترواحدبغلی روصداکرداومدتاصبح پیشش بود