یه شب رفته بودیم شمال و خیلی راجب جن حرف زدیم
بعد یه خواستیم بریم تو حیاط ،بعد که رفتیم حیاط شبم بود که مامانم گفت بیا ببین یه گربه اینجاست .بعد هرچی گشتیم نبود .مامانم می گفت سفید بود . بعد تمام مدتی تو حیاط بودیم مامانم داشت قرآن می خواند از ترس جن😅😅😅