سلام دوستان. من ۱۸ سالگی بخاطر بحث با برادرم ازدواج کردم الان ۲۱ سالمه شوهرمو نمیدونم دوست دارم یا حس وابستگی .اولای ازدواجم انقد باهام خوب بودن تا زمانی که من از جیب شوهرم مواد پیدا کردم به هر کدوم از اعضای خانوادش گفتم میگفتن به ما چه یه مدت قهر کردم.دیگه از روزی که قهر کردم روز خوش ندیدم همشون باهام سر جنگ دارن با حرفاشون آزارم میدن.حتی روز عروسیمم حالم خوب نبود میخواستم از ارایشگاه برگردم خونه و جدا شم اما چون بکارت نداشتم ترسیدم .الان یکساله خونه خودمم.تو حیاط پدرشوهرم تو یه اتاق ۳۰ متری زندگی میکنم قبلا ظرفام و لباسامو خونه پدرشوهرم میشستم اما منو از خونش انداخت بیرون الان تو سرما حتی اگه برفم بیاد باید تو حیاط بشورم.یبار خونه تکونی کردم روز بعد بهم تهمت دزدی زدن .شوهرم میگه ساکت باش چیکار کنم بزرگترن.اما خب خسته شدم تا کی باید تحمل کنم نه میاد بریم یه خونه دیگه نه حداقل یکم ازم دفاع کنه هیچی.محبت نمیکنه بهم هرکار بخواد انجام میده.منم مهم نیستم همش لج میکنه یبار ابجیش گفت داداشم مجبوره تورو نگه داشته بخاطر مهریه الان نمیدونم جدا شم یا نه چون خانوادم مخالف جداشدنم هستن ..به نظرتون چیکار کنم؟
واااای انگار من هستم اینارو نوشتم منم تجربشو داشتم حتی حامله بودم همه لباس هارو توسرما بادست میشستم ...
اره واقعا سخته..مخصوصا شهر من که از همین الان بارون و سرماش اومده یه شهر شمالیم.بدتر از همه تجربه لباس شستن با دست و ندارم تو خونه بابام اصلا کاری نمیکردم
اگه بگم بیا ازمایش بده میگه حوصله داری از سرکار بمونم برای یه ازمایش وقتی میگم نمیکشم یعنی نمیکشم.جلوی خودم نمیکشه اصلا حتی وقتی از بیرون میادم بوی مواد نمیده خیلی چکش میکنم